چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
بر باد رفته - بازبینی قسمت اول و دوم پدرخوانده
بین مقالاتی که در ایام اخیر ترجمه کردهام این یکی را بیشتر از بقیه دوست دارم. رزنبام در نوشتهای که خواهید خواند گرچه ایدهای قدیمی و نه چندان جدید را درباره مجموعه فیلمهای «پدرخوانده» مطرح میکند اما استدلالی که برای ایده خودش ارائه میدهد جذابیتهای خاص خودش را دارد و به سبک همیشگی وی از ارجاعات تاریخی و مثالهای کلیدی هم به دور نمیماند. لذت تماشای مجموعه فیلمهای «پدرخوانده» به کنار اما به هر حال بحث رویکرد آنها و همینطور دیگر فیلمهای گنگستری، مافیایی، جنایی و حتی نوآر در زمینه ارائه خشونت و قتل و کشتار به شیوهای خوشایند و در عین حال مأیوسانه هنوز هم مناقشه برانگیز است. رزنبام از کسانی است که این رویکرد را «نوعی فرم بزدلانه در برابر وضعیتی تأثر برانگیز» میداند.
جاناتان رزنبام
ترجمه: یحیی نطنزی
این مطلب تقریباً به تازگی در دسامبر سال 2008 وقتی نوشته شد که دانا لینسن سردبیر ماهنامه مستقل سینمایی آلمانیِ de Flagrant اوایل دسامبر درخواست نوشتهای برای به قول خودش «پرونده نقد تدریجی» ارسال کرد تا اواخر ژانویه همزمان با جشنواره بین المللی فیلم رتردام در ویژهنامه روزانه انگلیسی زبانشان منتشر شود.
دانا آنچه مد نظرش بود را اینگونه توصیف کرد: «پرونده نقد تدریجی قرار است آشکارا ملجأ اختصاصی مقالات جسورانهای باشد که به دلیل بیش از حد فلسفی، شخصی، سیاسی و یا شاعرانه بودن بسیار به ندرت رنگ انتشار به خود میبینند. حوزه تمرکز این مقالات میتواند از کارگردانهای مهجور تا تأملاتی در باب فلسفه نظری سینما در نوسان باشد ... در نظر ما اکثر شما صاحب فریادی جانفَزا هستید؛ مشابه همان فریاد مداومی که پشت سر (یا پشت شور و حالتان) طنین انداز است ... اما ما متوقع هستیم! ما به دنبال متونی جنجالی هستیم که بر مواضع خود پافشاری کنند؛ متونی که اگر همین الان منتشر نشوند جهان از حرکت باز میایستد؛ متونی که از دروازههای جهنم (و همینطور بهشت) به سلامت گذشته باشند؛ متونی که باید دیدگاههای سینماییمان را یکبار دیگر تغییر بدهند».
چنین درخواستی کار دشواری را میطلبید و اصلاً نمیدانم مقاله پیش رو توانسته پاسخگوی آن باشد یا نه. اما به تازگی دو قسمت اول «پدر خوانده» را بعد از اینکه اخیراً مجموعه جدید دی وی دیهای آنها را خریده بودم مورد بازبینی قرار دادم که من را بر آن داشت تا به سراغ مقاله پیش رو بروم (قبلاً درباره قسمت سوم «پدرخوانده» برای شیکاگو ریدر نوشتهام و یادداشت کمی بدبینانهام درباره قسمت دوم هم اولین بار در شماره تابستان سال 1975 سایت اند ساوند چاپ شده است؛ یادداشتی که طبیعتاً به صورت آن لاین در دسترس نیست). از دانا تشکر میکنم که با بلند نظری اجازه داد قبل از اینکه مقالهام در پرونده نقد تدریجی منتشر شود آن را در سایتم قرار دهم. ج.ر
*
گرچه تا حد زیادی «همشهری کین / 1941» را به «پدرخوانده / 1972» ترجیح میدهم اما وجه اشتراک هر دو فیلم که تا حدی مرا به خود مشغول میکند ستایشی است که آنها نثار قدرت میکنند؛ ستایشی که شامل قابلیت این فیلمها برای نظر به فساد از طریق موضع برتر یک امر فاسد هم میشود - خصوصاً چونکه معتقدم این وجه ارتباط مستقیمی با جایگاه بی چون و چرای هر دو فیلم نه صرفاً به عنوان سرگرمیهای درجه یک بلکه به عنوان شاهکارهایی بلند مرتبه دارد. هر دو این فیلمها در محکوم کردن این نکته که فساد بخش گریز ناپذیرِ به طور کلی زندگی آمریکایی و مشخصاً رویای آمریکای است رویکردی غمگنانه و حسرت بار دارند و شاید اگر مبانی نظری چنین رویکردی این قدر آشکارا و قاطع محکوم به شکست نبود اهمیتی به آن نمیدادم.
فارغ از این نکته پذیرش گنگستریسم همراه با انکار ضمنی آن به عنوان بخشهای گریز ناپذیر و ضروری وضعیت ما ربط زیادی به همان چیزی دارد که سیاست گنگستریسم / انکار دوران بوش را این قدر شایع، معمولی و بدیهی کرد تا اینکه بالاخره در شرف غلبه یافتن با اقدامات اوباما تلویحاً به چالش کشیده شد. شاید گاوین لمبرت در کتاب «GWTW: ساختن بر باد رفته» همین حرف را به بهترین شکل ممکن بیان کرده باشد (کتابی که یکسال بعد از نمایش «پدر خوانده» و درست زمانی منتشر شد که برخی مفسران از مدتها قبل برای «بر باد رفته» به عنوان آخرین بلاک باستر دهه سی که موفقیتی طبیعی به دست آورده بود بازارگرمی میکردند): «وقتی ظالمانهترین سطح سرمایه داری بخش خصوصی تا این حد بدیهی فرض میشود فیلمی مانند «پدرخوانده» هم به جایی میرسد که بی هیچ تردید و تأملی به آن سطح ظالمانه میپردازد. شخصیتهای این فیلم در کابوسی به سر میبرند که خودشان (و البته مخاطبان) آن را به عنوان واقعیت روزمره پذیرفتهاند».

آنچه در «همشهری کین» وجود دارد و دیگر فیلمهای اورسن ولز فاقدش هستند حضور هرمن جی. منکیه ویچ (به عنوان فیلمنامه نویس) است که ظرافت پر نیش و کنایه خود را در حمایتهایی که نثار فساد گریز ناپذیر میکند به رخ میکشد. به همین دلیل دیدگاه معصومانهتر و کاملاً بیثباتی که در دیگر فیلمهای ولز نسبت به فساد وجود دارد – یا به عبارتی فقدان کلبی مسلکی آن فیلمها – مطمئناً تا حدی با ناکام ماندنشان در تطبیق یافتن با جریان غالب آمریکایی مرتبط است. تصور اینکه «پدرخوانده» به جای یک تراژدی اصیل شکسپیری نماینده نوع متفاوتی از سخافت است هرگز به ذهن کسی مانند پالین کیل که «همشهری کین» را «سخیف اما عاقبت بخیر» میدانست خطور نمیکند زیرا در «پدر خوانده» دادههای ایدئولوژیک معینی در باب خشونت و قدرت آمریکایی وجود دارد که به رغم بچگانه و نامعقول بودن آنقدر جدی هستند که به تمسخر گرفته نشوند؛ خصوصاً وقتی این دادهها در نورپردازی «رامبرندی» غوطه ور شوند. در مقابل به تصور کشیدن خشونت در فیلمهای به کلی متفاوتی مانند «قواعد بازیِ» ژان رنوار و «مرد مرده» جیم جارموش را در نظر بگیرید که هیچ گونه شأن والایی برای خشونت محتمل در هر زمان و به هر شکلی که بروز کند قائل نمیشوند. اساطیر مرتبط با قدرت فیزیکی مردانه و مباهات به خونریزی شرورانه احتمالاً ریشه همان چیزهایی هستند که جرج دبلیو بوش را دو بار به قدرت رساندند؛ همان چیزهایی که عموماً به خودمان اجازه میدهیم به آنها بخندیم آنهم بعد از اینکه به قدری دیر شده است که دیگر نمیتوان اکثر آسیبهایشان را جبران کرد. با توجه به همین نکته میتوان گفت چرا یادداشت نویسان آمریکایی عموماً در فراتر رفتن از چارچوب انتقادی دیکته شده در کاتالوگ «نیکسونِ» الیور استون ناتوان به نظر میآیند و در یادداشتهای خود بر استفاده از الفاظی همچون «شکسپیری» اصرار میورزند تا از این طریق فیلم «نیکسون» و تلویحاً اعمال عوام فریبانه خود نیکسون را باشکوه جلوه دهند (حداقل هرمن منکیه ویچ هرگز سعی نکرد خودش را در جایگاه شکسپیر قرار دهد و احتمالاً آن قدر ظرفیت داشت که با چهرهای تقریباً گل انداخته به جای «شکسپیری» بگوید اثری بیکیفیت به سبک ویلیام میکپیس تکری).
چنین رخدادی را میتوان در استفاده پالین کیل از صفت «شکسپیری» تقریباً در پایان اولین پاراگراف یادداشتش درباره « قسمت دوم پدر خوانده» ردیابی کرد. در پاراگراف دوم یادداشت کیل - اتفاقاً درست بعد از اینکه وی قسمت دوم را نسبت به قسمت اول فیلمی با «دامنهای وسیعتر و معنایی عمیقتر» میداند و قسمت اول را هم «بهترین فیلم گنگستری که تا به حال ساخته شده» معرفی میکند – توسل تأسف انگیزش به طعنههای تصنعی جرج اورولی به چشم میخورد که شاید نهایت هنرنمایی وی در اوائل نقد نویسیاش بوده است. با توجه به اصطلاح «زیبایی شناسی آشغالهای قابل دفاعِ» کیل نامزد شایستهتر «بهترین فیلم گنگستری» قاعدتاً باید «صورت زخمیِ» هوارد هاکس – بن هکت – هوارد هیوز باشد که کمتر از بلاک باستر کاپولا داعیه هنر دارد و فیلمی غنیتر و در عین حال بیمبالاتتر (و در بیاخلاقی خود بسیار صادقتر) است؛ افزون بر اینکه با پیش کشیدن مسئله زنای با محارم و مانند آن بیشتر از فیلم کاپولا به سبعیت تراژدیهای یونانی ادای دین میکند تا هرگونه تراژدی شکسپیری یا ملودرام تاریخی.
نمیتوان با قطعیت گفت که کاپولا عامدانه به این سمت رفته است اما تقابل اخلاقی میان ویتو کورلئونه (براندو) به عنوان یکی از اعضای آداب دان، کاریزماتیک و این جهانی مافیا و پسر و جانشین خونسردش مایکل (پاچینو) به عنوان یک ماکیاولیست که با طرح ریزی مرگ اعضای خانواده – شوهر خواهر در اولین فیلم و برادر در دومین فیلم – پرونده همه چیز را میبندد، به پیچیده کردن و یا فروکاستن درجه قاتل بودن ویتو کوررلئونه و مایکل میانجامد. اگر درباره تنزل اخلاقی و سبک شناسانه کورلئونهها مورد سئوال قرار بگیریم و یا خودمان درباره آن به فکر فرو برویم کمتر احتمال دارد متوجه استمرار خشونت میان زمان گذشته و زمان حال شویم؛ میان زمان گذشتهای که به شکل نوستالژیکی به تصویر کشیده شده است و زمان حال نه چندان خوشایند.
هم «همشهری کین» و هم «پدر خوانده» (هر سه قسمتش) را میتوان مصداق همان چیزی دانست که مانی فاربر «هنر بیمصرف» نامیده است؛ نوعی مهمانهای ناخوانده استودیویی که کیل معمولاً به خوبی آنها را شناسایی میکرد تا بدون هیچ تردید و دودلی سر تعظیم در برابرشان فرود آورد و طرفداران چشم و گوش بسته بیشتری برای خود دست و پا کند. (احتمالاً من تنها کسی هستم که تکرار چندباره و بی تناسب تِم دستمالی شده «پدر خوانده» نینو روتا را در قسمت دوم تصنعی میدانم؛ همان تِمی که در ابتدا با یک ارگ کلیسا برای مراسم عشاء ربانیِ پسر مایکل کورلئونه اجرا شده و بعداً با همراهی گیتار به صورت یک سرود محلی در «لیتل ایتالیِ» تقریباً یک قرن پیش خوانده میشود؛ درست قبل از آنتراکت) اگر تعبیر کیل از این تم مبنی بر «جرقه پرومته در آشغالِ (ماریو پوزو)» واقعاً و حقیقتاً آتشی در نسخه سینمایی میافروخت جلال و جبروت استالینی آن به راحتی بوسیله ذائقه مزخرف شناس کیل شناسایی میشد و نیازی نبود اینقدر در طول فیلم تکرار شود. یکی از دلایلی که میتوانم برای چنین رویکردی ارائه دهم این است که کیل شاید ناآگاهانه بیش از حد به زیرساختهای ایدئولوژیک میدان میدهد.
بازی لی استراسبرگ در نقش هایمن راث در «قسمت دوم پدرخوانده» بهترین مثال برای همان چیزی است که فاربر از آن به «هنر موریانهای» تعبیر میکند؛ خصوصاً در مقایسه با تغییر قیافه براندو و گونههای افتادهاش برای بازارگرمی بیفایده جهت کسب اسکار و توجه به درسی که استراسبرگ با سادگی و وقار برای بازیگری متد ارائه میکند (مانی فابر در مقاله مشهور «هنر بیمصرف و هنر موریانهای» در راستای دفاع از فیلمهای رده B و مؤلفان مهجور، آثار پرهزینه و پرستاره استودیویی را نقد میکند و به ستایش فیلمها و مؤلفانی میپردازد که میتوانند مانند موریانه موضوعات و مباحث را به دقت زیر و رو کنند. م). با این حال شخصاً کماکان قسمت اول «پدر خوانده» را بیشتر شایسته جایگاه کلاسیکی میدانم که به آن دست یافته است. قسمت اول را اولین بار در سالن نمایش بزرگی در شمال میدان تایمز تماشا کردم اما تماشاگران نیویورکی واکنشی به صحنه پایانی نشان دادند که فیلم را برای همیشه در نظرم لوث کرد: وقتی مایکل کورلئونه به همسرش (دایان کیتون) درباره دستور قتل شوهر خواهر خود دروغ گفت همگی آنها دست زدند و هورا کشیدند. همان زمان با خودم فکر کردم مغرشان عیب کرده است اما الان بیشتر دوست دارم فکر کنم احتمالاً آنها فیلم را بهتر از کیل و یا شاید حتی کاپولا درک کردهاند.
به بیان کلیتر اولین قسمت «پدر خوانده» یک فیلم ژانر گنگستری با مخلفات خانه هنری و قسمت دوم یک فیلم خانه هنری با مخلفات فیلم ژانر گنگستری است اما هر دو قسمت بلاک باسترهایی هستند که از سینمای معاصر ایتالیا سرقتها و اقتباسهای آمریکایی استادانهای کردهاند. اولین و بهترین سکانس فیلم اول با محوریت یک عروسی وامدار فیلم برجسته و طولانی مدت «یوزپلنگ / 1963» به کارگردانی ویسکونتی است. استفاده از دکور قدیمی، نوستالژیک و چشم نواز فیلم دوم هم از قرار معلوم تا حدی بدهکار فیلم «پیرو / 1971» به کارگردانی برتولوچی محسوب میشود. مطمئناً هر دو قسمت هم بدون موسیقی جذاب آهنگساز همیشگی فللینی تا حد زیادی ناکام میمانند. موفقیت بیش از اندازه هر دو قسمت «پدر خوانده» باعث شد توزیع فیلمهای خارجی تحت الشعاع فیلمهای هنری اما پر زرق و برق آمریکایی قرار بگیرد؛ البته کمی قبل از اینکه فیلمهای هنری آمریکاییِ وودی آلن (و مارتین اسکورسیزی و پل شریدر) به کند و کار در حوزه مشابه فیلمهای خارجی که جلویشان گرفته شده بود بپردازند.
مطمئناً ادعا نمیکنم که قسمتهای اول و دوم «پدر خوانده» از فقدان ابهام و ظرافت اخلاقی رنج میبرند و آثار برجسته و ماندگار هم الزاماً فاقد چنین کیفیاتی هستند. گرچه گاوین لمبرت نمونه مناسبی برای این کیفیات در «بر باد رفته» تدوین کرده است اما فکر میکنم وقتی وی - بعد از تصدیق این نکته که «سی سال باید بگذرد تا بفهمیم جاذبه پدر خواندهها گذرا و یا ماندگار است» - مدعی میشود مسئله «پدر خوانده» برخلاف «بر باد رفته» هرگز فراتر از سطح احساس نمیرود زیاده روی کرده است چرا که اتفاقاً تأثیر «پدر خوانده» از نمایش خشونتِ سازمان یافته آنهم به شکلی کاملاً جزئی نگر نشأت میگیرد. شکی نیست که لحن کنایی پیچیده پدر خواندهها – همان لحنی که به شکل فراگیرتری در «موسیو وردو» و «روح» وجود دارد - با سوء استفاده از ارزشهای خانوادگی، سرمایه داری و قتل بیرحمانه حاصل شده است که ارتباط زیادی با تأثیر پویای این فیلمها دارد. اما من فکر نمیکنم فیلم چاپلین و یا هیچکاک به اندازه فیلمهای کاپولا از رویکرد خود رضایت داشته باشند خصوصاً اینکه این رضایت مندی در «پدر خواندهها» تا حد نوعی شکست باوری سیاسی پیش میرود: مایکل در هر دو قسمت «پدر خوانده» نمیتواند از میراث مخوف خانواده خود نسبت به تعهد، انتقام، جنایت و البته قتل کناره گیری کند. احتمالاً ما هم وقتی از تسلیم شدن وی استقبال میکنیم نمیتوانیم از آن میراث دل بکنیم. اما این تسلیم هیچ امتیاز اصیل، شکسپیری و یا مانند آن ندارد. این تسلیم نوعی فرم بزدلانه در برابر وضعیتی تأثر برانگیز است که آمریکاییان در هشت سال گذشته با تمام وجود با آن زندگی کردهاند.
روزنامه اعتماد ملی - سه شنبه ۲۹ اردی بهشت






