پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
پیامبری بدون معجزه

بعضی فیلمها هر چقدر هم آثار خوب، خوش ساخت و البته مهمی باشند باز هم نمیتوانند در زمرهی فیلمهای محبوب علاقمندان سینما جای بگیرند. یک پیامبر به کارگردانی ژاک اودیار که همین چند روز پیش جایزهی بهترین فیلم جشنوارهی فیلم لندن را برنده شد برای من یکی از همین فیلمهای خوب اما دوست نداشتنی است؛ یکی از همان فیلمهای خوش ساخت اما پرحرفی که ایدههای خوبی در فیلمنامهاش وجود دارد اما کلیت داستانیاش فاقد جذابیت و کشش لازم است. فیلم قرار است با شخصیت محوریاش پیش برود و داستان تحول مالک الجبنا (طاهر رحیم) در سالهای زندان را به تصویر بکشد اما به اندازه کافی به وی نزدیک نمیشود و به همین دلیل زمان 155 دقیقهای فیلم برای تماشاگر کمی کسل کننده میشود.
یک پیامبر اصلیترین رقیب روبان سفید در جشنواره کن بود و البته توانست جایزه ویژهی هیئت داوران را از آن خودش کند. آنطور که محمد حقیقت در تازهترین شمارهی ماهنامه فیلم نوشته اثر جناب اودیار در فرانسه حسابی گرد و خاک به پا کرده و طرفداران بسیاری خصوصاً در میان منتقدان به دست آورده. دلبستگی اودیار به رئالیسم اجتماعی و تلاش برای نمایش بیواسطهی واقعیت در جای جای فیلم مشهود است و اتفاقاً یکی از نقاط قوت فیلم به شمار میرود. نماهایی که حکم ناظر بیطرف ماجراها را دارند، نورپردازی یکنواخت و فیلمبرداری روی دست هم ابزارهایی برای رسیدن به همین هدف بودهاند. برخلاف نقدها و یادداشتهای متعددی که در تحسین بازی طاهر رحیم نوشته شده است شخصاً بازی نیلز آرستروپ در نقش سزار را درخشانتر میدانم. آرستروپ در نقش پدرخوانده یک گروه خلافکار آرامشی هراس انگیز دارد و بیش از هر چیز یادآور براندو در پدرخوانده است. حضور شبح گونهی رائب در صحنههایی از فیلم هم از ایدههای جالب و بدیع فیلم است. به نظرم یک پیامبر بین فیلمهای فرانسوی با مضامین تقریباً مشابه یک قدم عقبتر از نفرت میتو کاسوویتز قرار میگیرد.
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
شب است یا روز؟
شب است یا روز
زمان مردد مانده ست
و نغزخوانی ساعت ادامه می یابد ...
در این مکان و در این هنگام
به باغ عدن که با پتک نقشه می بندد
به مغز گچ گرفته جمعیت
بدون خاطره در کنج برگ پوشیده
شکسته با پر خونین
کبوتر قاصد.
کلاغ
رسول آینده ست.
شعارها
تعارف ابدیت گرفته اند.
محمد علی سپانلو / تبعید در وطن/ نشر ققنوس
جمعه هفدهم مهر 1388
ضدقهرمان در قامت قهرمان

در میان فیلمسازان در قید حیات سینمای جهان تنها مایکل مان را می شناسم که غنای زیبایی شناسانهی تحسین برانگیزی به ژانر تریلر بخشیده است؛ غنایی که فارغ از جذابیت های ظاهری و فرمال بار احساسی قدرتمندی دارد و تماشاگر را از خلال صحنه های پر تب و تاب تعقیب و گریز و مبارزه با دورنیات و امیال شخصیت های فیلم آشنا می کند. دشمنان ملت را هنوز ندیده ام اما «Collateral» را مثال خوبی برای این خصیصه می دانم که البته در تاریخ سینما هم چندین بار آزموده شده است. «Collateral» فیلم درخشانی است که به رغم اندک کاستی هایش در زمینه فیلمنامه با خلق ضدقهرمانی نامتعارف و در عین حال به یاد ماندنی به یکی از بهترین فیلم های ژانر خود در چند سال اخیر تبدیل شده است که به قدر کفایت از غنای احساسی بهره میبرد. وینسنت (تام کروز) در این فیلم درست مانند جان دو (کوین اسپیسی) در هفت و یا حتی جوکر (هیث لجر) در شوالیه سیاه نقش آدم کشی اندیشمند را بازی میکند که برای اقدامات خونبار خود توجیحات فلسفی ارائه می کند تا حساب خود را از آدمکش های پلیدی که عموماً در فیلمهای ساده انگارانه به قتل عام های فراگیر می پردازند سوا کند. حرف های ویسنت در تاکسی خطاب به مکس (جیمی فاکس) درباره جمعیت شش میلیاردی زمین و قتل عام های روآندا یادآور سکانس مشهور چرخ و فلک در «مرد سوم» است که در آن هری لایم (اورسن ولز) آدم ها را به نقاطی ریز تشبیه می کند که بود و نبودشان فاقد هر گونه اهمیتی است. امتیاز مایکل مان در «مخمصه»، «نفوذی» و همینطور «Collateral» علاوه بر تسلط بر تکنیک و اصول و فنون کارگردانی آفرینش بستر احساسی در دل داستانی نه چندان ویژه و خاص است. شاهد این مدعا میتواند «میامی وایس» باشد که با فاصله گرفتن از این مؤلفه و حرکت به سمتی اصول متعارف فیلمهای تریلر نتوانست غالب طرفداران مایکل مان را راضی کند. همین مسئله اشتیاقم را برای تماشای «دشمنان ملت» دوچندان کرده است تا ببینم مایکل مان یا به قول دیوید تامسن یکی از معدود کارگردانهای صاحب سبک در سینمای کنونی به چه راهی رفته است.
بخشی از یادداشت دیوید تامسن درباره مایکل مان
«افرادی پیدا میشوند که مدعیاند مایکل مان یک نابغه است و همچنین وی را در میان فیلمسازان شاغل در آمریکا مستعدترین و توانمندترین سازنده لحظات ناب سینمایی میدانند. عمدتاً به همین دلیل است که بسیاری از شیفتگان سینما چشم انتظار «دشمنان مردم» هستند. تماشای فیلمی از مایکل مان آنهم فیلمی در قالب سنتی نوآر که وی در آن سررشته دارد درست مانند نظاره عظمت و وقار سبکی استادانه در رسانه سینما است که رفته رفته سبک در آن رنگ میبازد. تماشای فیلمی از مایکل مان به تماشای فرد آستر میماند که در فیلمی مشغول هنرنمایی است؛ یا به تماشای یوهان کرایوف در حالی که نتیجه یک بازی چرند فوتبال را تغییر میدهد. اینها صحنههایی هستند که میتوان بارها و بارها از تماشایشان لذت برد».
روزنامه اعتماد ملی – بیستم و دوم تیر ماه هشتاد و هشت
پی نوشت:
- «Collateral» را در فارسی (احتمالاً از روی ناچاری) به همدست، شریک جرم . وثیقه ترجمه کردهاند که هیچکدامش به دلم ننشسته است. فعلاً صبر پیشه میکنم تا شاید معادل بهتری به ذهم برسد.
- موسیقی جیمز نیوتن هوارد برای این فیلم شاهکاری است برای خودش.
- تام کروز هم در دوران بلوغ بازیگریاش حضور کاملاً تأثیرگذاری دارد.
شنبه یازدهم مهر 1388
تا اطلاع ثانوی خداحافظ

مرد گفت: اینبار سفرم یک ماه طول میکشه.
زن گفت: سیگار داری؟
مرد گفت: خستگی و علافی زیاد داره اما پول خوبی توشه.
زن گفت: داری میری سی دی اون آهنگه که دوسش داشتم رو از تو ماشین بهم بده.
مرد گفت: قبل اینکه بیام اینجا چمدونم رو بستهم. یه راست میرم فرودگاه.
زن گفت: هفته دیگه میدم این پردهها رو عوض کنن. خیلی کهنه شدهن.
مرد گفت: رسیدم بهت زنگ میزنم.
زن به ساعتش نگاه کرد و گفت: تا سر خیابون باهات میام. باید سیگار بخرم.
پنجشنبه دوم مهر 1388
از گنگسترها خسته شده ام
بخش هایی از گفت و گو با فرانسیس فورد کاپولا درباره «تترو»
- واقعیت این است که از گنگسترها خسته شدهام و از موقعیت گنگستری بیزار شدهام. تلویزیون با همین سریالها مخاطب را به سرگرمیهای پیش خرید شده عادت میدهد. الان فقط فیلمهای فرمول بندی شده ساخته میشود که یا قهرمانی ناشناسی دارند یا داستانی انتقامی را تعریف میکنند؛ این فیلمها سادیستی و خشن هستند.
- سینما هنوز هم یک شکل هنری خیلی جوان است که باید جزأت تجربه داشته باشد و سعی کند شیوههای جدید داستانگویی را کشف کند. الان همه چیز از پیش تعیین شده است. فیلمنامه را به استودیوها نشان میدهید و آنها هم معمولاً به دنبال شباهتهای فیلمنامه شما با فیلمی میگردند که قبلاً به موفقیت رسیده است. به هر حال من دیگر به استقلال مالی رسیدهام و از این نوع کسب و کار کنار کشیدهام. فیلمسازی بیشتر برایم شبیه یک کار ذوقی شده است که پولش را هم از جیب خودم میدهم تا دیگر کسی حق نداشته باشد به من بگوید: «چرا چنین کاری کردهای؟» یا «چرا چنان کار را مرتکب شدهای؟»
- ارزش زیادی برای آثار ادبی قائلم اما وقتی زیاد مطالعه میکنید تأسف میخورید که چرا فیلمهای امروزی اینقدر به دنبال ساده سازی و سر هم بندی امور هستند. در وضعیت فعلی اگر بخواهید کمی جاه طلبی بیشتری به خرج دهید بلافاصله به بهانه متظاهر بودن مورد انتقاد قرار میگیرید. اصلاً اجازه چنین کاری ندارید و به خاطرش تنبیه میشوید. من بلند پروازیهای ادبی را ستایش میکنم و تأسف میخورم که فیلمهایمان آنقدر تهی شدهاند که تنها دغدغهشان نمایش سراسری در چهار هزار سینمای کل کشور است و اصلاً فکر نمیکنند مردمی هم هستند که کتاب میخوانند و به دنبال چیز بهتری هستند.
روزنامه اعتماد ملی – شنبه – بیستم تیرماه هشتاد و هشت
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
بهت

سردی ماشین اصلاح را که روی سرش حس کرد یادش آمد آیزاک همیشه از موهای خرماییاش تعریف میکرد و دوست داشت ساعتها به آنها زل بزند. دلش برای آیزاک سوخت که دیگر نمیتوانست سرش را داخل موها فرو ببرد، آنها را بو بکشد و به قول خودش عشقِ دنیا را بکند. یادش آمد لباس گلداری را که تنش کرده هفتهی پیش به اتفاق آیزاک از فروشگاه جوزف و پسران خریده و حیف که تا چند دقیقهی دیگر باید آن را با لباس زندان عوض کند. دلش برای آیزاک سوخت که دیگر نمیتوانست او را در آن لباس گلدار زیبا تماشا کند. سردی دست غریبه را که روی چانهاش حس کرد یادش آمد آیزاک دوست نداشت کسی به دوست دخترش چپ نگاه کند و گاهی اوقات آنقدر غیرتی میشد که خون جلوی چشمانش را میگرفت. دلش برای خودش سوخت که حالا بدون آیزاک آنهم در میان اینهمه غریبه معلوم نبود چه بلایی بر سرش میآمد ...
از مجموعه عکسهای جنگ جهانی دوم
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
خود درمانی هنری

1- دروغ، ریا، تزویر، فساد، ابتذال، نفرت، حسادت، خشم، کینه، عداوت، حماقت، سفاهت و خباثت سر تا پای مملکت را گرفته است. برای رهایی از این فضای مسموم به شدت سیاسی که فضیلتهای اخلاقی جلمگی جای خود را به رذیلتهای اخلاقی دادهاند چه باید کرد؟ یا دقیقتر بگویم چه میتوان کرد؟ گاهی فضای غیر قابل تحمل و چندش آور به قدری فراگیر میشود که به سختی میتوان از گزند آن در امان ماند. هر چقدر هم آدمهای منزوی و گوشه گیری باشیم و سرمان به کار خودمان گرم باشد باز هم سخت است شاهد وضع موجود باشیم و دم برنیاوریم.
2- میگویند در فضای پرالتهاب که فشار روانی محیط پیرامون عرصه را بر آدم تنگ میکنند هیچ چیز جز پناه بردن به عادتهای مشروع و نامشروع نمیتواند فرد را در رسیدن به آرامش کمک کند. یکی ممکن است مصرف سیگارش بالا برود و دیگری ممکن است در خوردن و نوشیدن زیاده روی کند. احتمالاً به همین دلیل است که من هم این روزها که اعصابم از وضعیت زمانه خرد شده است تماشای مستمر فیلم را با روندی فزاینده و بیش از آنچه به آن عادت کرده ام در اولویت کارهای روزانهام قرار دادهام. در این کار که میتوان عنوان فیلم درمانی برایش در نظر گرفت انتخاب فیلمهای دوست داشتنی از فیلمسازهای دوست داشتنی به شدت توصیه میشود. خصوصاً فیلمهایی که از تماشای چندباره هم سربلند بیرون آمدهاند. شخصاً در ایام جاری مشغول دوره فیلمهای تروفو هستم و اخیراً فیلم کوتاه بچهها را برای اولین بار تماشا کردم که تروفو قبل از چهارصد ضربه کارگردانی کرده است.
3- فلسفه به روایت سینما هم این روزها روز میزم خودنمایی میکند که کتاب به دردبخوری است و باعث میشود دانستههای فلسفی احتمالاً پراکندهمان کمی نظم و ترتیب پیدا کند. ترجمهاش هم در حوزه مطالب فلسفی خوب است. در حوزه سینمایی هم بد نیست فقط نمیدانم چرا مترجم محترم معادلهای کاملاً نامأنوسی برای برخی اسامی فیلمها انتخاب کرده. نمیدانم چرا باید به جای بلید رانر نوشت خطر از دو سو (کریستوفر فالزن/ ناصر الدین علی تقویان/ نشر قصیده سرا).
سه شنبه سوم شهریور 1388
چه کسی به منتقدان نیاز دارد؟
مجله سایت اند ساوند چند ماه پیش ویژه نامه ای با عنوان چه کسی به منتقدان نیاز دارد؟ منتشر کرد که مطالب خواندنی و جالبی را در خود جای داده بود. همان زمان از میان مطالب مقاله نیک جیمز سردبیر مجله را به همراه یادداشت هایی از چند منتقد مشهور درباره بهترین نقد های زندگی شان برای روزنامه کارگزاران ترجمه کردم. اخیرا نیک جیمز مقاله دیگری با همان موضوع در مجله فیلم کوارترلی منتشر کرد که به نظرم می تواند دنباله ای بر مقاله سایت اند ساوند وی محسوب شود. از قرار معلوم افول نقدنویسی و تحلیل نظام مند فیلم های سینمایی بر سراسر جهان سایه انداخته است و منتقدانی مانند جیمز را به فکر انداخته است تا به نقد وضعیت جاری بپردازند و در صدد چاره جویی برآیند. مشابه این مشکل در ایران خودمان هم وجود دارد که البته معلول دلایلی به کلی متفاوت با فترت نفدنویسی در جهان غرب است. شاید در غرب گسترش رسانه های مجازی و بحران اقتصادی به چنین معضلی دامن زده باشند اما در ایران بحث زوال اندیشه و فرهنگ همگانی در میان است که به نظرم دلایلی جامعه شناختی و تاریخی برایش متصور است.
بخشی از مقاله نیک جیمز:
عمده انتظاری که بیشتر مردم از یک یادداشت نویس شاغل در روزنامه دارند این است که راهنمای مشتریان برای چیزهایی باشد که یا باید ببینند یا باید از آن صرف نظر کنند. شکی نیست که بیشتر مردم نقش منتقدان را با همین تصور تعریف میکنند. بدبختانه این کارکرد کوته فکرانه و شبه حرفهای اهمیت یادداشت نویس – که سابقاً به لحاظ تجاری بسیار تأثیرگذار بود – را دست کم گرفته است. شخصاً یادداشت نویسان آنلاین و بلاگرها را مسئول مستقیم کاهش کارکرد یادداشت نویسان سینمایی نمیدانم. این فرایند عمدتاً معلول حجم گسترده انواع متعدد، فزاینده و رایگان اطلاعات سینمایی است که در حال حاضر هر فردی به آنها دسترسی دارد (همان مشتریان سادهای که در گذشته تنها چند پوستر و یادداشت انگشت شمار در اختیار داشتند). این اطلاعات رایگان که از طرق رسمی، شبکههای بازاریابی، سایتهای طرفداران، گزارشهای جشنواره و موارد مشابه به دست مییابد تا حد زیادی راهنمایی حرفهای مشریان را غیر ضروری جلوه میدهد. در حال حاضر هر سینمارویی با استفاده از فواید اطلاع رسانی لحظهای و بازاریابی فراگیر بدون مراجعه به یادداشتهای مکتوب هفتگی میتواند بفهمد بیشتر فیلمهای به نمایش درآمده با ذائقه وی سازگار هستند یا نه.
اما اگر منتقدان حرفهای به فیلمی روی خوش نشان دهند ولی در حواشی سمعی و بصری نمایش فیلم برخلاف نظر آنها عمل شود چه چیزی باقی میماند؟ آیا در این صورت تمام آن زمانی که منتقد صرف کرده است تا از طریق پژوهش در سینما به درکی مدوّن فراتر از مصارف لحظهای دست یابد کماکان ارزشمند جلوه میکند؟
روزنامه اعتماد ملی - چهارهم تیر ماه هشتاد و هشت
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
امید سبز
حسرت روزهای قبل از انتخابات را می خورم. چه شور و حال و امیدی داشتیم. شاید شور و حال مان از بین رفته باشد اما امیدمان را بعید می دانم ...

مشاهده عکس در فلیکر
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
پول را بردار و فرار کن / سینمای امروز در دو برداشت: سبک و سرمایه

دیوید تامسن که دانش فراگیر و قلم جذابش همیشه تحسینم را برانگیخته است در دو نوشته زیر حرف دل خیلی ها را می زند:
بخشی از برداشت اول/ سبک:
و حالا چه بلایی بر سر این صاحب سبک بودن آمده است؟ وقتی به حوزه فیلمسازان حال حاضر فکر میکنم تنها به تعداد انگشت شماری میرسم که به طور قابل اعتمادی میتوان نامشان را از ظاهر آثارشان تشخیص داد: مایکل مان، مارتین اسکورسیزی، پل تامس اندرسون. اما چه کسی میتواند بگوید در آثار استیون اسپیلبرگ، ران هوارد، جرج کلونی، برادران کوئن و یا حتی جرج لوکاس، فرانسیس فورد کاپولا، الیور استون، بری لوینسن، استیفن فریرز یا میلوش فورمن شاهدی بر سبک شخصی وجود داشته است؟
این وضعیت به این دلیل نیست که افراد مذکور در کارگردانی سررشته ندارند. آنها ممکن است متکی به اعتدال (هوارد)، نوعی کارآمدی قابل توجه (لوینسن)، میل به عدم نمایش کنشها (فریرز) و یا گلچینی از تمام سبکها (کوئنها) باشند. دلیل این وضعیت را شاید بتوان فقدان بلند پروازی و شخصیت تألیفی دانست (لوکاس). به هر حال شما نمیتوانید از سبک آنها همانگونه سخن بگویید که از سبک آنتونیونی، برگمن، گدار یا فاسبیندر سخن میگویید.
بخشی از برداشت دوم/ سرمایه:
در وضعیت فعلی همه به فکر اعداد و ارقام هستند: شاخص «داو جونز» در حدود هشت ماه قریب به 3000 واحد کاهش یافته است. میزان بیکاران ایالات متحد به 8 درصد رسیده است و تمام متخصصان هم معتقدند اگر اوضاع فعلی بهبود نیابد این درصد افزایش مییابد. حتی میزان خودکشی در میان متخصصات اقتصادی با جهش مواجه شده است. راستش را بخواهید خودکشی را از خودم درآوردم اما اگر آنها این اعداد و ارقام را بخوانند شاید میزان خودکشیشان هم جهش پیدا کند! با این حال فروش گیشههای سینماهای آمریکا – که از قرار معلوم میزان درآمد حاصل از مبادله بلیط سینما است – نسبت به سال گذشته به رشد ثابت 15 درصد رسیده است. (ذوق زدگی حاصل از این رشد) به این معنا نیست که ما دیگر در مورد تاریخ مطالعه نمیکنیم و یا ارزشی برایش قائل نمیشویم. بلکه به این معنا است که صبر ما خیلی کوتاه است و (شناخت) تاریخ مانند همیشه به زمان نیاز دارد. به همین دلیل است که نسل جدید متخصصان سینمایی - بلاگرها، صاحب نظران لحظهای – به این نتیجه گیری خوش بینانه چنگ انداختهاند که یکی از نتایج خوب رکود اقتصادی جدید (به قول آنها رکود اقتصادی ما) پدیده بازگشت مردم به سینماها برای تماشای مجموعه فیلمهای محشر و جدیدی است که به فیلمهای ساخته شده در دهه 1930 شباهت دارند.
روزنامه اعتماد ملی / ششم تیر ماه هشتاد و هشت
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
پاریس از آن ماست / پنجاه سالگی موج نو فرانسه
پروفسور ژینت وینسندو محققی نامدار در زمینه سینمای اروپا به خصوص سینمای فرانسه به شمار میرود که مطالعاتی هم درباره تاریخ سینما، سینماهای ملی و سینمای زنان داشته است. وی در مقاله پیشرو که به بهانه پنجاه سالگی «موج نو» در نشریه سایت اند ساوند منتشر شده است برخلاف اکثر تحلیلهای رایج به جای اینکه به نقش کارگردانان و مؤلفان فرانسوی بپرازد نقش بازیگران و ستارگان را بارز میکند و به بررسی ویژگیها و خصوصیات آنها در فیلمهای این جنبش میپردازد. از خانم وینسندو تاکنون کتابهایی درباره ژان پییر ملویل، تاریخ سینمای فرانسه و سنت ستاره سازی فرانسوی منتشر شده است.
بخشی از مقاله:
...
بازیگران زن «موج نو» زیبایی بیحد و حصر و انکارناپذیری داشتند به طوری که وقتی در فیلم در میانه جمعیت جای میگرفتند به راحتی متمایز میشدند؛ فقط کافی است نگاهی به لافون، استیورات و بریون در « L'Eau à la bouche/ 1959» به کارگردانی ژاک دونویل ولاکروز و یا به لافون و آدرن و کلوتیلد ژان در «دختران سرگرم کننده / 1960» به کارگردانی شابرول بیندازید. حتی گاهی اوقات مانند ایمی در «لولا / 1961» و کارینا در «زندگی برای زندگی / 1962» تمامی یک فیلم وامدار زیبایی خوشایند یک بازیگر زن بود. مثلاً «زندگی برای زندگی» پر است از چهره عکاسی شده کارینا از هر زاویهای که امکانش وجود دارد. تصاویر شمایل گونه سیبرگ در «از نفس افتاده» و مورو در «ژول و جیم» هم معنای تمام و کمال سینمای «موج نو» هستند. با این حال چیزی در زیبایی آنها وجود دارد که با زرق و برق ستارههای سنتی سینما متفاوت است. بازیگران زن «موج نو» جوان، خوش چهره و جذاب بودند اما زرق و برق چندانی نداشتند و به همین دلیل از «کیفیت سنتی» ستارههایی مانند میشل مورگان، دنیل داریو و ادویژ فوئییر و همچنین از ستارههای هالیوودی متمایز میشدند. حتی مورو در «آسانسوری به سوی مسلخ» بر خلاف تمام هنجارها با سر و شکلی نامتعارف بدون هیچ گریمی و با موهای خیس در خیابانهای تیره و تار پاریس سرگردان است. ستارههای «موج نو» ظاهری طبیعی را به رخ کشیدند: گریم خفیف، موهای معمولاً تیره با آرایشی نه چندان جذاب (مورو)، کوتاه (کارینا) یا به هم ریخته و شانه نشده به شکلی که گویی بازیگر تازه از خواب بیدار شده است (لافون). این بازیگران لباسهای مناسب زنانه گران قیمت به تن نمیکردند (مورو، سیریگ) و تمایل داشتند با استفاده از البسه دخترانهای که اغلب متعلق به خودشان بود – تنپوشهای نازک و دوتکه، دامن و زیرپوش – و یا گهگاه شلوارهای جین پسرانه، تیشرت و کفشهای بدون پاشنه ظاهر خود را دست کم بگیرند و مد جوانانه، جدید و راحتتری به نمایش بگذارند ...
روزنامه اعتماد ملی / دوم تیر ماه هشتاد و هشت
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
وداع
لحظه وداع فرا رسیده بود. جیپ نظامی بیرون حیاط در انتظار
به سر میبرد و سرباز هم در آخرین لحظات باقیمانده سعی میکرد به بهترین شکل ممکن
از زن و بچهاش خداحافظی کند. سومین بار بود که به جبهه اعزام میشد و میدانست به
این زودیها فرصت نمیکند برگردد و چارهای ندارد جز اینکه ماهها خاطرات این
لحظات و چند ساعت قبلش را مرور کند. میدانست چارهای ندارد جز اینکه زیر آتش توپ
و خمپاره به عکس زن و پسرش زل بزند تا بلکه اندکی از درد فراغ کاسته شود. زنش
اینبار بیتابتر از همیشه بود، خود را در بغل او انداخته بود و سعی میکرد اشکهای
خود را از چشم پسربچه معصومش پنهان نگاه دارد. او هم میدانست در ماههای آینده
چاریندارد جز اینکه پسربچه سه چهار سالهاش را در آغوش بگیرد و برایش از خاطرات
خوب و خوش ایام قدیم بگوید. با این حال میترسید نکند او هم مانند زن همسایه تا
چند ماه دیگر از نعمت شوهر محروم شود و به جمع بیوههای مستمری بگیر دولت بپیوندد.
شاید به همین دلیل بود که اینبار محکمتر و طولانیتر از همیشه شوهر را در آغوش
گرفت و طوری که پسربچهاش نشود به شوهر گفت به خاطر خدا مواظب خودش باشد. پسربچه هم
که شاهد این وداع عاشقانه بود چیزی به فکرش نرسید جز اینکه مانند مادر خود را به پدر
نزدیک کند و سعی کند ادای بغل کردن را در بیاورد؛ مشکل اینجا بود با قد کوتاهش نمیتوانست
مانند مادر سر خود را روی شانههای پدر بگذارد و در گوشی با او صحبت کند. با این
حال خود را به پای پدر چسباند و دو دستی او را بغل کرد تا فردا که فردا که پسر
همسایه را در کوچه میدید ماجرای امروز را با آب و تاب برایش تعریف کند؛ همان پسری
که پدرش همیشه در مسافرت بود و مادرش همیشه سیاه میپوشید.
سه شنبه ششم مرداد 1388
فقط پنج دقیقه وقت دارید

دیوید بوردول در مطلب پیش رو که به بهانه «ایبرت فست» نوشته شده است به بیان نظرات خود درباره دو فیلم «رودخانه یخ زده» و «اوراقچی» میپردازد و به فراخور بحث به مشخصات و ویژگیهای سینمای مستقل، رئالیسم و نئورئالیسم در سینما امروز و گذشته گریز میزند. «ایبرت فست» جشنوارهای سینمایی که است هر سال به همت راجر ایبرت در ایالت ایلینوی برگزار میشود تا در سایه آن فیلمهای مهجوری که به هر دلیلی از سوی منتقدان و مطبوعات با اقبال مواجه نشدهاند فرصتی دیگر برای عرض اندام بیایند. اعتبار این جشنواره علاوه بر خود راجر ایبرت تا حد زیادی از مهمانان اسم و رسم دارش نشأت میگیرد که امسال دیوید بوردول هم یکی از آنها بود.
«نئورئالیسم» یک ماهیت سینمایی سیال نیست که از جایی به جای دیگر منتقل شود و به اقتضای زمان تغییر شکل دهد. این اصطلاح مانند فیلمهایی که برچسب نئورئالیستی بر آنها الصاق شده است تحت شرایط مشخصی شکل گرفت و به سختی میتوان آن را به شرایط دیگری تعمیم داد. به علاوه حتی برای اطلاق این اصطلاح بر سینمای ایتالیا هم موانعی وجود دارد چرا که نئورئالیسم صرفاً شامل نمونههای نابی مانند «دزدان دوچرخه» نمیشود و بلکه نمونههای فراختری مانند درام تاریخی «The Mill on the Po» را هم دربرمیگیرد.
البته به این دلیل که سینمای پس از جنگ ایتالیا تأثیر زیادی بر دیگر سینماهای ملی گذاشته است فیلمهای نئورئالیستی ایتالیایی به یک نمونه الگویی تبدیل شدهاند. فیلمساز نئورئالیست بر زندگی کارگران تمرکز کرده و بر امور روزمره و مشقتهای آنها تأکید میکند. فیلم نئورالیستی هم در لوکیشن واقعی (حداقل برای نماهای خارجی) فیلمبرداری خواهد شد و بعید نیست برای تمام و بخشی از نقشها از نابازیگران استفاده کند. آندره بازن این نکته را هم اضافه کرده است که در چنین فیلمهایی احتمال دارد با پیرنگی مبهم و بدون گره گشایی مواجه شویم. همچنین بسیار احتمال دارد که شاهد لباس خشککن و زنانی باشیم که لباس زیر به تن دارند.
روزنامه اعتماد ملی - سی و یک خرداد هشتاد و هشت
ادامه مطلب
پنجشنبه یکم مرداد 1388
غریبگی

با مشت روی میز میکوبی و با عصبانیت نگاهش میکنی. دهانت را بسته نگه میداری و نمیگذاری عصبانیتت از حد یک مشت فراتر برود. همین که توانستی جلوی وراجیاش را بگیری و کاری کنی که حداقل برای لحظهای دست از حرافی بردارد کافی است. بیآنکه نگاهش کنی بلند میشوی و خودت را به کنار پنجره میرسانی. پرده توری سفید را کنار میزنی و به ساختمانهای روبرو زل میزنی. به زنی نگاه میکنی که در تراس روبرویی مشغول لباس پهن کردن است و میدانی شوهرش کارمند شرکت نفت است و پسرش یک معتاد تزریقی. پاکت سیگار ارزان قیمتت را در میآوری و به عکس ریهی آش و لاشی که رویش چاپ کردهاند خیره میشوی. یاد خودت میافتی و مزخرفاتی که هفته پیش دکتر تحویلت داده بود. برمیگردی و نگاهش میکنی. هنوز مبهوت واکنش سریعی است که نشان دادهای. احتمالاً دارد با خودش کلنجار میرود حمله بعدی را چطور شروع کند. به صورتش دقیق میشوی و سعی میکنی یک بار دیگر عاشق ترکیب چشم و بینی و لبش شوی. سعی میکنی اما ... نگاهش را از تو میدزدد و سرش را در میان دستانش میگیرد. غریبه است برایت. غریبهتر از هر غریبهای که میشناسی. احساس میکنی آن زن همسایه که شوهرش کارمند شرکت نفت است و پسرش معتاد تزریقی را بیشتر از این موجودی میشناسی که روبریت نشسته. ترجیح میدهی برگردی و ساختمانهای روبرو را دید بزنی. زن همسایه رفته و به جایش چند واحد آن طرفتر مردی سی و چند ساله را میبینی که با پاکت سیگاری در دست کنار پنجرهای با پرده توری سفید ایستاده و کلافه و سردرگم بیرون را دید میزند.
تصویر بالا: A Young Man At His Window اثر Gustave Caillebotte
شنبه بیست و هفتم تیر 1388
فیلمی حاصل سرخوردگی

«محدویتهای کنترل» از نگاه جاناتان رزنبام
حتی اگر مایکل رچشافن از جدیدترین فیلم جیم جارموش خوشش نیاید، که برای من فیلمی بیاندازه لذت بخش و مسحور کننده است، با این حال خوشحالم که وی در یادداشت خود برای هالیوود ریپورتر حداقل از این واقعیت غافل نشده است که بیل موری با اینکه خیلی دیر سر و کلهاش در فیلم پیدا میشود اما به دیک چنی «ارجاع میدهد». این ارجاع به هیچ وجه یک جزئی نگری بی پایه و اساس نیست. برای اینکه چیزهای غایب را به اندازه چیزهای حاضر مهم بدانید باید به رویکرد مینیمالیستی اعتماد کنید. هیچ کدام از شخصیتهای این فیلم اسم ندارند و همه آنها در فهرست بازیگران یک صفت به خود اختصاص دادهاند که تنها صفتی هم که برای موری انتخاب شده صفت «آمریکایی» است. به علاوه اگر اشتباه نکنم چشم اندازهای اروپایی (به خصوص اسپانیایی) که جارموش و فیلمبردارش کریستوفر دویل به زیبایی و با تنوع از گوشه و کنار مادرید و سویل به تصویر کشیدهاند کاملاً خالی از هر نوع آمریکایی است – که فی نفسه امری قابل توجه است – تا اینکه بیل موریِ بد دهن در یک انبار تجربهای دیرهنگام به وجود میآورد و به همان تندی که مطبوعات کاسب پیشه آمریکایی با این فیلم مدهوش کننده رفتار کردهاند بدخلفی از خود نشان میدهد. قبل از آن بارها به زبان اسپانیایی از جانب دیگر افراد پرشمار موجود در فیلم به ما گفته میشود موری کسی است که سعی میکند از همه کسانی که باید به قبرستان بروند مهمتر باشد؛ کسانی که باید قبرستان بروند تا کمی به معنای زندگی پی ببرند: یک مشت گرد و خاک.
با توجه به همین نکته است که در اوائل فیلم یک پسر اسپانیایی در خیابان از آیزاک دو بنکول – که به لی مارلین در «درست به هدف» ارجاع میدهد و در فهرست بازیگران «مرد تک افتاده» خوانده میشود – میپرسد که آیا وی یک گنگستر آمریکایی است و دو بانکول جواب میدهد «نه». اینکه گنگستری آمریکایی مانند دیک چنی باید با تویبخ نمادینمش مواجه شود نوعی پیشگویی به شمار میرود؛ آنهم توبیخ در کشوری که اگر وی در حال حاضر واقعاَ پایش را آنجا بگذارد ممکن است دستگیر شود. احتمالاً به همین دلیل است که آن پسر و رفیق خیابانیاش چندان تمایلی به باور کردن حرف «مرد تک افتاده» ندارند. فارغ از این حرفها به نظر میآید گنگستریسم آمریکایی سبکی است که برای صادرات طراحی شده است. بستر داستانی در «درست به هدف» که به دست یک انگلیسی کارگردانی شده ار قرار معلوم لس آنجلس است. اما لی ماروین انگار از کره مریخ سر و کلهاش پیدا شده است. بستر داستانی «سامورایی» هم که به دست یک فرانسوی کارگردانی شده – یکی دیگر از منابع الهام آشکار «محدودیتهای کنترل» - از قرار معلوم پاریس است اما آلن دلون انگار در جایی مثل توکیو مخفی شده است.
برای خواندن مصاحبه گاوین هود با جیم جارموش به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب
جمعه نوزدهم تیر 1388
می خواستیم فیلم ترسناک بسازیم
گفت و گوی دیوید کراننبرگ با چارلی کافمن + یادداشتی به قلم لورا باتن درباره نیویورک جزء به کل
شما سرگذشت نسبتاً کلاسیکی دارید. نویسندهای مهجور هستید که گهگاه بعضی از فیلمنامههایتان به دست کارگردانها افتاده است و حالا بالاخره فرصت یافتهاید فیلمِ خودتان را کارگردانی کنید. این تجربه را چگونه دیدید؟
فکر میکنم با بیشتر افرادی که فیلمنامههایم را کارگردانی کردهاند تجربیات نسبتاً خوبی داشتهام. کارگردانی برایم بیش از این بود که بخواهم ببینم چه می شد اگر مجبور نبودم با افراد همکاری کنم یا اینکه چه میشد اگر از اول تا آخر کار نوعی آزادی عمل داشتم. کارگردانی واقعاً با نویسندگی تفاوت دارد؛ تجربهای بیشتری عمل گرایانه است که در آن باید با محدودیتهای زمانی و پولی دست و پنجه نرم کنید؛ این محدودیتها شما را به تصمیم گیریهای مشخصی وا میدارد که در نویسندگی اجباری نسبت به آنها ندارید.
آیا کارگردانی به شکل غیر منتظرهای با آنچه تصور میکردید فرق میکرد؟
فکر میکنم تا حد زیادی همان شکلی بود که تصور کرده بودم. من از تئاتر هم سررشته دارم و به همین دلیل کار با بازیگران را تجربه کردهام. از بازیگران خوشم میآید و خودم هم سابقاً یک بازیگر بودهام. کارگردانی برایم با غافلگیری زیادی همراه نبود اما برایم به یک تجربه آموزنده شباهت داشت چرا که مجبورم کرد با تمام جوانب امور دست و پنجه نرم کنم؛ با آن همه تصمیم گیریهای دائمی. افراد هر لحظه از شما میپرسند چگونه به نظر میآیند و چاری ندارید جز اینکه برای همه آنها جوابی در چنته داشته باشید. کلاً همینجور چیزها.
روزنامه اعتماد ملی / نوزدهم اردی بهشت هشتاد و هشت
ادامه مطلب
یکشنبه هفتم تیر 1388
حماسه سینمای ایران - گزارش مجله آف اسکرین از جدیدترین فیلم بیضایی

واقعاً اون همه هیاهو سر فیلم بیضایی برای چی بود؟ جز اینکه باعث شد بیضایی بیشتر از قبل حالت تدافعی بگیره و به هیچ نکته انتقادی روی خوش نشون نده؟ چرا وقتی میخوایم از یه فیلمی ایراد بگیریم طوری صحبت میکنیم و مینویسیم که فیلمساز حتی اگه به اشتباه خودش هم پی ببره باز هم از روی لجبازی یا هر دلیل دیگهای رو مواضع خودش پافشاری کنه؟ «وقتی همه خوابیم» اکران شد و رفت اما این وسط هم منتقدان ضرر کردن هم خود بیضایی. من به قول خانم خلیلی ماهانی از حماسه سینمای ایران حرف نمیزنم بلکه از فیلمی میگم که میشد تو فضای بهتری باهاش مواجه شد. به دور از هیاهو و جنجال ... .
نجمه خلیلی ماهانی
بالاخره پس از 8 سال چشم انتظاری و ناکامیهای قابل پیش بینی سینماهای ایران پذیرای فیلم «وقتی همه خوابیم / 2009» به کارگردانی بهرام بیضایی خواهند بود. این فیلم در دومین روز بیست و هفتمین دوره جشنواره فیلم فجر در تهران به نمایش درآمد. مقاله پیش رو امیداور است بتواند با کنار هم قرار دادن نقل قولهای بیضایی برگرفته از گزارشهای پراکنده خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، بی بی سی فارسی و مجله فیلم از دلایل غیبت طولانی مدت بیضایی از پرده نقره ای پرده برداری کند.
بعد از آخرین فیلم بیضایی «سگ کشی / 2001» که نامزد بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه، بهترین فیلمبرداری، بهترین بازیگر نقش اول زن، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و زن، بهترین طراحی صحنه و بهترین صدا برداری در نوزدهمین دوره جشنواره فیلم فجر شد و جایزه ویژه تماشاگران را هم کسب کرد سینماهای ایران در انتظار بیضایی بودهاند. نه تنها «سگ کشی» در همان سال بر صدر جداول فروش جای گرفت بلکه نمایشهای بیضایی و مشخصاً نمایشهای «افرا / 2008»، «ذکر مصائب استاد ماکان و همسرش / 2005» و «شب هزار و یکم / 2003» جمعیتهایی از همه اقشار جامعه و به خصوص طیف روشنفکری را به خود جذب کردهاند به همین دلیل جای تعجب است که چرا صنعت سینمای ایران به بیضایی میدان نداده است. اگر ممیزها توانستهاند لحن کاملاً سیاسی «سگ کشی»، «افرا» و «استاد ماکان» را قلم بگیرند پس چه چیز دیگری مانع فیلمسازی بیضایی شده است؟ طرح این نکته که چاپ نمایشنامهها و فیلمنامههای بیضایی اندک مناقشاتی به همراه آورده است فایدهای ندارد. حتی دلیل منتفی شدن همراه با ناکامی فیلم «لبه پرتگاه» که انتظار زیادی را برانگیخته بود نتیجه عدم توافق با تهیه کننده اعلام شد و ربطی به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نداشت. پس واقعاً چه چیزی جلوی فیلم ساختن بیضایی را میگیرد؟ تازه ترین فیلم وی شاید به این پرسش پاسخ بدهد.
روزنامه اعتماد ملی/ هشتم اردی بهشت هشتاد و هشت
ادامه مطلب
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
فریاد سبز

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
بر باد رفته - بازبینی قسمت اول و دوم پدرخوانده
بین مقالاتی که در ایام اخیر ترجمه کردهام این یکی را بیشتر از بقیه دوست دارم. رزنبام در نوشتهای که خواهید خواند گرچه ایدهای قدیمی و نه چندان جدید را درباره مجموعه فیلمهای «پدرخوانده» مطرح میکند اما استدلالی که برای ایده خودش ارائه میدهد جذابیتهای خاص خودش را دارد و به سبک همیشگی وی از ارجاعات تاریخی و مثالهای کلیدی هم به دور نمیماند. لذت تماشای مجموعه فیلمهای «پدرخوانده» به کنار اما به هر حال بحث رویکرد آنها و همینطور دیگر فیلمهای گنگستری، مافیایی، جنایی و حتی نوآر در زمینه ارائه خشونت و قتل و کشتار به شیوهای خوشایند و در عین حال مأیوسانه هنوز هم مناقشه برانگیز است. رزنبام از کسانی است که این رویکرد را «نوعی فرم بزدلانه در برابر وضعیتی تأثر برانگیز» میداند.
«گرچه تا حد زیادی «همشهری کین / 1941» را به «پدرخوانده / 1972» ترجیح میدهم اما وجه اشتراک هر دو فیلم که تا حدی مرا به خود مشغول میکند ستایشی است که آنها نثار قدرت میکنند؛ ستایشی که شامل قابلیت این فیلمها برای نظر به فساد از طریق موضع برتر یک امر فاسد هم میشود؛ خصوصاً چونکه معتقدم این وجه ارتباط مستقیمی با جایگاه بی چون و چرای هر دو فیلم نه صرفاً به عنوان سرگرمیهای درجه یک بلکه به عنوان شاهکارهایی بلند مرتبه دارد. هر دو این فیلمها در محکوم کردن این نکته که فساد بخش گریز ناپذیرِ به طور کلی زندگی آمریکایی و مشخصاً رویای آمریکای است رویکردی غمگنانه و حسرت بار دارند و شاید اگر مبانی نظری چنین رویکردی این قدر آشکارا و قاطع محکوم به شکست نبود اهمیتی به آن نمیدادم.
... اولین قسمت «پدر خوانده» یک فیلم ژانر گنگستری با مخلفات خانه هنری و قسمت دوم یک فیلم خانه هنری با مخلفات فیلم ژانر گنگستری است اما هر دو قسمت بلاک باسترهایی هستند که از سینمای معاصر ایتالیا سرقتها و اقتباسهای آمریکایی استادانهای کردهاند. اولین و بهترین سکانس فیلم اول با محوریت یک عروسی وامدار فیلم برجسته و طولانی مدت «یوزپلنگ / 1963» به کارگردانی ویسکونتی است. استفاده از دکور قدیمی، نوستالژیک و چشم نواز فیلم دوم هم از قرار معلوم تا حدی بدهکار فیلم «پیرو / 1971» به کارگردانی برتولوچی محسوب میشود. مطمئناً هر دو قسمت هم بدون موسیقی جذاب آهنگساز همیشگی فللینی تا حد زیادی ناکام میمانند».
روزنامه اعتماد ملی - سه شنبه ۲۹ اردی بهشت
ادامه مطلب
یکشنبه سوم خرداد 1388
کیارستمی و بوردول
چند هفته پیش بود که این مطلب خواندنی بوردول در اعتماد ملی (به همراه مطلب وی درباره «درباره الی») چاپ شد. شیرین را هنوز ندیده ام اما با محمد شهبا موافقم که کیارستمی «یکی از تجربه ورزترین کارگردان های چند سال اخیر» سینمای جهان است. نفس تجربه ورزی امری ارزشمند است و مطمئناٌ به خطا رفته ایم اگر انتظار داشته باشیم هر تجربه ای الزاما به پیروزی حتمی منتهی می شود.
(ظاهرا ریچارد کورلیس هم «طعم گیلاس» را در میان ده فیلم برتر فستیوال کن قرار داده: + )
در میان تمام فیلمسازانی که میشناسم عباس کیارستمی وسیعترین دامنه اکتاو را دارد. درامهای انسان دوستانه وی درباره زندگی ایرانیان از مسافر گرفته تا باد ما را خواهد برد در حوزه سینمای خانه هنری به حق با تحسین همراه شدهاند. وی فیلمنامههای خوبی هم نوشته است که برخی از آنها – مانند فیلمنامه کمتر دیده شده سفر (1994) – به اندازه یک تریلر روانشناختی گیرا هستند. وی میتواند از ساده ترین کنشها تعلیق استخراج کند؛ درست مانند اینکه آیا یک آدم بزرگ دفتر مشق یک بچه را پاره کند (خانه دوست کجاست؟) و یا یک پسر بچه چهار ساله که همراه با برادر خردسالش پشت در گیر کرده است به نحوه خاموش کردن اجاق پی میبرد یا نه (کلید). در واقع شخصاً بر این عقیدهام که یکی از دستاوردهای بخش اعظم سینمای مدرن ایران با سکانداری کیارستمی بازنمایی تعلیق دراماتیک کلاسیک در فیلمسازی خانه هنری بوده است.
اما کیارستمی گهگاه به سراغ قطب مقابل و به سمت مینیمالیزم مفرط و «دراماتیزه نکردن» رفته است؛ جریانی به سمت ساختار بی عیب و نقص موجود در دَه (2002) که یکی از درامهای اتوموبیلی کیارستمی – مکالمه افراد در صندلی جلویی یک ماشین - را در فرم جابه جایی بیپیرایه (رانندگان متفاوت، مسافران متفاوت) برایمان به ارمغان آورد. این نکته سنجی در پنج: تقدیم به ازو (2003) به اوج خود رسید: پنج نمای طولانی از چشم اندازهایی از آب که هر کدام دقایق زیادی را به خود اختصاص میدهند و در ساعات مختلف روز ثبت شدهاند. بزرگترین کنش دراماتیک فیلم اردکهایی بودند که در امتداد قاب حرکت میکردند. ظاهراً با وجود کیارستمی عشق فیلمهایی همچون ما به مرادشان میرسند؛ هیچکاک و جیمز بنینگ در قالب فیلمسازی واحد.
ادامه مطلب
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
حرفه؛ تعهد

«فراست / نیکسون» غیر از اشارات سیاسی و تاریخیاش گریزی هم به رابطه سینما و اصحاب رسانه میزند و ارتباط هنر هفتم با ژورنالیستها را به یادمان میآورد؛ ارتباطی که در طول حیات چندین و چند ساله سینما فیلمسازان متعددی چندین و چند بار به آن پرداختهاند و اشکال مختلفش را در عرصههای گوناگون دستمایه فیلمشان قرار دادهاند. اکران اثر خوش ساخت و خلاقانه ران هوارد را به فال نیک میگیریم و با رجوع به حافظه سینماییمان برخی از فیلمهای مشابهش را مرور میکنیم.
ژورنالیسم علیه دو دوزه بازی
همه مردان رئیس جمهور
قبل از اینکه سر و کله «فراست / نیکسون» پیدا شود «همه مردان رئیس جمهور» مهمترین فیلمی محسوب میشد که به ماجرای رسوایی واتر گیت و استعفای ریچارد نیکسون از ریاست جمهوری آمریکا پرداخته بود. آلن جی پاکولا در سال 1976 برای کارگردانی این فیلم پشت دوربین قرار گرفت و توانست اثری خلق کند که همان سال چهار جایزه اسکار باارزش از جمله اسکار بهترین فیلمنامه را به جیب بزند. فیلم داستان واقعی دو خبرنگار مشهور روزنامه واشنگتن پست را تعریف میکند که آنقدر به پر و پای ریچارد نیکسون پیچیدند و آنقدر اسناد و مدارک رو کردند که بالاخره در استعفای وی از مقام ریاست جمهوری تأثیر مستقیم گذاشتند. نقش این دو خبرنگار را رابرت ردفورد و داستین هافمن در سالهایی که هر دو در اوج بودند بازی کردهاند و اتفاقا دو تا از بهترین بازیهایشان را ارائه دادهاند. فضای دهه هفتاد میلادی از تیپ و قیافه آدمها گرفته تا تجهیزات نوستالژیکی همچون ماشین تحریر در فیلم موج میزند و دوستداران سینمای آن سالها را حسابی سر ذوق میآورد. از قرار معلوم رابرت ردفورد برای تولید این فیلم حسابی خودش را آب و آتش زده است و بعد از خرید حق اقتباس کتابی که فیلم از روی آن ساخته شده روز و شبش را وقف سر و سامان دادن به فیلم کرده و به همین دلیل از ویلیام گلدمن کاربلد خواسته تا فیلمنامه فیلم را بنویسد. گلدمن هم که چند سال قبلش برای وسترن نامتعارف «بوچ کسیدی و ساندنس کید» اسکار برده بود فیلمنامهای برای فیلم نوشت که علاوه اضافه کردن یک اسکار دیگر به کارنامه گلدمن هنوز که هنوز است درکلاسهای فیلمنامه نویسی به عنوان یک الگوی آموزشی محسوب میشود.
هفته نامه همشهری جوان
ادامه مطلب
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
جدال با زمان

دیوید فینچر چهل و چند ساله قبل از کارگردانی این فیلم دو اتفاق مهم را از سر گذارنده بود: مرگ پدرش و تولد دخترش. فینچر در گفت و گوهای خود درباره «بنجامین باتن» عامدانه به این دو اتفاق اشاره کرده است تا ارتباط احساسی خود با سوژه جالب و عجیب فیلم و رابطه آن با دو مقوله مرگ و زمان را به خواننده یادآوری کند. از طرف دیگر فیلمنامه نویس «بنجامین باتن» اریک راث هم در خلال نگارش فیلمنامه پدر و مادر خود را از دست داده است و به قول خودش ناخوداآگاه مفاهیمی همچون عشق، زندگی و مرگ اهمیت ویژهای برایش یافتهاند و به بافت روایی و مضمونی فیلمنامه هم سرایت کردهاند. میتوان حدس زد فیلمنامه نویس و فیلمساز این فیلم به دلایل تجربیات شخصیشان نتوانستهاند آن چنان که باید و شاید از متن فاصله بگیرند و با چشم مخاطب مشتاق به فیلم بنگرند. این مشکل باعث شده است «بنجامین باتن» خصوصاً در یک ساعت ابتداییاش کمی کند به نظر بیاید و مخاطب از همه جا بیخبر را آزار دهد. البته از اواسط فیلم به بعد با اضافه شدن ماجراهای عاشقانه و جوانتر شدن شخصیتها روایت سیال جایگزین روایت منفعل میشود و مخاطب را بست نشین فیلم میکند.
این مشکل باعث شده است تماشاگران «بنجامین باتن» از اعضای آکادمی اسکار گرفته تا سینماروهای معمولی گرفتار نوعی رابطه عشق و نفرت نسبت فیلم شوند و از موضع گیری صریح درباره آن سرباز بزنند. نامزد شدن فیلم برای کسب جایزه اسکار در سیزده رشته و کسب تنها سه جایزه در بخشهای فنی و تکنیکی را شاید بتوان با همین ایده توجیه کرد. با این حال جاذبههای حضور برد پیت و کیت بلنشت سالخورده نگذاشت فیلم در گیشه شکست بخورد تا تهیه کننده آن کاتلین کندی و فرانک مارشال به دیوید فینچر بیاعتماد شوند. شاید اگر مدت زمان فیلم کمی کمتر بود و شاید اگر فینچر در کنار جزئیات کمی بیشتر به کلیت فیلم توجه میکرد و شاید اگر اریک راث در اقتباس از داستان کوتاه اسکات فیتز جرالد و چینش نقاط عطف داستان خلاقیت بیشتری به خرج میداد «بنجامین باتن» به یک شاهکار بیبدیل تبدیل میشد و عنوان ناکامترین فیلم خوب سال 2008 را به دوش نمیکشید.
ماهنامه تازه
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
ساعات ناامیدی
درباره فیلم «کتابخوان»

فهرست فیلمهای مربوط به جنگ جهانی دوم را که مرور میکنیم به این نکته جالب میرسیم که از سال 1939 و از شروع جنگ تا حال حاضر بدون استثنا هیچ سالی نبوده است که حداقل یک یا دو فیلم با محوریت این فاجعه فراگیر ساخته نشده باشد. تولید این فیلمها روندی نوسانی داشته است و مثلاً درسال 1939 فقط یک فیلم «شیرها بال دارند» مایکل پاول ساخته شده اما در سال 1945 و آخرین سال جنگ 23 فیلم مستقیماً به این موضوع و حواشی پرشمار آن پرداختهاند. بررسی کلی این روند نشان میهد که فیلمسازان و کمپانیهای فیلمسازی در سه دهه 40، 50 و 60 بیش از هر زمان دیگری به ساخت چنین فیلمهای روی آوردهاند و از دهه هفتاد به بعد آرام آرام توجه خود را کاهش دادهاند و مثلاً به فیلمهایی درباره جنگ ویتنام متمایل شدهاند. بعد از 11 سپتامبر و حمله به برجهای تجارت جهانی چنین تولیداتی جای خود را به فیلمهایی با محوریت تروریسم جهانی دادند و تا حدی در حاشیه قرار گرفتند. با این حال کماکان جسته و گریخته به حیات خود ادامه دادند و نگذاشتند خاطره یکی از مخوفترین تجربههای بشر در قرن بیستم از ذهن سینماروها پاک شود. در سال 2006 کلینت ایستوود با دو فیلمهای «پرچمهای پدران ما» و «نامههایی از ایوجیما» و در سال 2007 جو رایت با فیلم «تاوان» مهمترین آثار این ساب ژانر شناخته شدند و چراغ آن را اندکی پرفروغ کردند تا در سال 2008 فیلمسازان بیشتری جرأت کنند و به یاد جنگ جهانی دوم بیفتند. در سال 2008 باز لورمن در فیلم «استرالیا»، برایان سینگر در فیلم «ولکیری»، اسپایک لی در فیلم «معجزه در سانتا آنا» و استیفن دالدری با فیلم «کتابخوان» هر کدام به نحوی و به فراخور موضوع فیلمشان اشاره و گریزی به وقایع سالهای 1939 تا 1945 و یا تأثیرات و پیامدهای آن داشتند که البته هیچکدام به اندازه استفین دالدری و فیلمش توفیق نیافتند. «کتابخوان» که به وقایع پس از جنگ و تأثیر آن بر نسل بعدی آلمانیها میپردازد با اقبال اکثر منتقدان مواجه شد و گرچه در جلب عامه تماشاگران موفقیت فوق العادهای کسب نکرد اما از تمام جشنوارههای معتبری که تاکنون برگزار شدهاند بینصیب نمانده است و خصوصاً برای بازی غیر منتظره کیت وینسلت جوایز مهمی از جمله گلدن گلوب و اسکار را کسب کرده است.
ادامه مطلب
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
کنجکاوی
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
گذر
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
Where the world ends
جاده گفتی یعنی رفتن ؟
جاده یعنی تکرار همین واژه ؟
دریغ
دوست دانایم دانا باش
که حقیقت بس غمناکتر است
جاده تکرار یک صیغه ی غربت بار است
جاده یک صیغه که تکرارش
گردبادی است که با خود خواهد برد
(منوچهر آشتی)
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
آوای سیاه موسیقی

نگاهی به فیلم «کادیلاک رکوردز»
مارتین و تهیه کنندگان فیلم امیدوار بودند بتوانند «کادیلاک ریکوردز» را حداقل به فیلم محبوب دوستدران موسیقی بلوز و راک اند رول تبدیل کنند و به همین دلیل به جای تکیه بر داستانگویی و شخصیت پردازی به ارجاعات موسیقایی و اجراهای خاطره انگیز پناه بردهاند و فیلمشان را به مرز تبدیل شدن به یک کنسرت کشاندهاند. میتوان حدس زد آنها داستانگویی را با خاطره گویی اشتباه گرفتهاند و به جای استفاده از عناصر داستانی صرفاً رویدادها و اتفاقات مرتبط با چس رکوردز را کنار هم ردیف کردهاند. چنین رویکردی در بهترین حالت شبیه ورق زدن دفتر خاطراتی کهنه و رنگ و رو رفته است که نویسندهاش از خلاقیت چندانی بهره مند نبوده و تجربهها و رویدادهای زندگیاش را بدون هیچ دخل و تصرفی به صورتی گزارش گونه بر کاغذ ثبت کرده است. به همین دلیل است که «کادیلاک رکوردز» به فیلم نیمه مستندی شبیه شده که در بهترین حالت به درد آشنایی با حال و هوای موسیقایی اواسط قرن بیستم و شناخت خاستگاه راک اند رول میخورد و نمیتواند در حیطه جاذبههای سینمایی حرفی چندانی برای گفتن داشته باشد. علاقمندان چنین فیلمی برای اثبات حقانیت خود مجبور به استفاده از دلایل فرامتنی میشوند و پای اهمیت و تأثیر بلوز، راک اند رول، مادی واترز و چاک بری را پیش میکشند و البته اغلب نمیتوانند کسانی را که به امید تماشای یک اثر سینمایی و نه کنسرت موسیقی به سالن سینما آمدهاند راضی کنند.
دانلود نسخه پی دی اف
ادامه مطلب
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
شوکران عمر

بنجامین باتن را دوست دارم و به نظرم یکی از بهترین فیلمهای سال 2008 است. نمونه دلنشینی است از به تصویر کشیدن حس فقدانی که در زندگی انسانها موج میزند. گرچه کمی طولانی است و شخصیت پردازی بنجامین هم میتوانست غنیتر باشد اما شخصا معتقدم حاصل کار همان شده که باید میشده. فیلمی سرشار از احساس با اجرایی دقیق و ظریف و استادانه از دیوید فینچر. به احتمال زیاد فینچر و اریک راث با آگاهی کامل چندان در فیلمنامه ماجرا پردازی نکردهاند و خواستهاند با خلق اتمسفر و فضایی منحصر به فرد کار خود را پیش ببرند. بگذریم از اینکه ایده استفاده از فلاش بک اشتباه بزرگی است که تا حدی به فیلم ضربه زده. مصاحبه ای از فینچر ترجمه کرده ام که در آن گفته است برای تقلیل هزینه تولید به سراغ لوکیشن نیواورلئان رفته است و میتوان حدس زد که ایده فلاش بک و تزریق عنصر استعاری آب به همین دلیل به فیلمنامه اضافه شدهاند.
اینها را نوشتم که خیال نکنید چیزهایی که مایک لاسال در یادداشت ادامه مطلب نوشته و قبلا در فرهنگ آشتی به چاپ رسیده نظر من هم هست و احیاناً با وی هم عقیدهام!
دانلود فایل پی دی اف
ادامه مطلب
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
توهین آمیز ترین اتفاق این روزها مسدود شدن این سایت بود که از ابتدای تأسیس این وبلاگ تمام عکسها را بر روی آن آپلود کرده بودم. کافی است سری به آرشیو وبلاگ بزنید و به عمق فاجعه پی ببرید. بیش از نود درصد عکسها دیگر نمایش داده نمی شوند. صفحه اول سایت مسدود نیست اما لینکهای ارجاعیاش دیگر کار نمیکنند.
من که کف دستم را بو نکرده بودم که عالیجنابان قرار است در موج جدید مسدود کردن سایتهای اینترنتی این سایت را هم مورد مرحمت و لطف خودشان قرار دهند. فعلا فقط چند عکس کلیدی را جای دیگری آپلود کردم تا صفحه اول وبلاگ از ریخت نیفتد. گرچه هیچ اطمینانی نیست و شاید همین این یکی هم در آینده نزدیک به بلای مشابهی دچار شود.
جمعه چهاردهم فروردین 1388
ملکه مغموم

کارنامه باز لورمن، فیلم «استرالیا» و نیکول کیدمن از نگاه دیوید تامسون
یحیی نطنزی: باز لورمن که با سه فیلم «مجلس بالماسکه»، «رومئو + ژولیت» و «مولن روژ» معروف به سه گانه پرده سرخ اعتبار قابل توجهی برای خود دست پا کرده بود ترجیح داد در چهارمین فیلم خود تغییر مسیر دهد و به جای زرق و برقهای بصری، رقص، آواز خوانی و رمانسهای عاشقانه به سراغ حماسه سرایی آنهم از نوع کلاسیکش برود. وی ابتدا فکر کارگردانی فیلمی بر اساس زندگی اسکندر کبیر افتاد و حتی پیش تولید آن را با حضور لئوناردو دیکاپریو و نیکول کیدمن آغاز کرد اما وقتی پای فیلم «اسکندر» الیور استون به میان آمد از ساخت آن منصرف شد. لورمن بعد از چند ماه تحقیق و تفحص درباره تاریخ سرزمین مادریاش با کمک استوارت بیتی فیلمنامهای به نام «استرالیا» نوشت تا ایده فیلم حماسی مد نظرش را اینبار در بستری متفاوت و معاصر عملی کند. نیکول کیدمن که از ابتدا همراه پروژه بود اما انتخاب بازیگر مرد با مشکلاتی همراه شد که در نهایت بعد از انتخاب و کنار گذاشتن راسل کرو و هیث لجر تازه درگذشته قرعه به نام هیو جکمن افتاد که با استقبال خود وی هم همراه شد. فرایند فیلمبرداری در استرالیا و با حضور عوامل غالباً استرالیایی طی شد تا فیلم برای نمایش در پایان سال 2008 آماده شود اما برخلاف انتظار سازندگان نتیجه نهایی با اقبال چندانی مواجه نشد.
لورمن در فیلم جدید خود چندان از بند دلبستگی به جاذبههای بصری رها نشده است و کماکان سعی میکند داستان نه چندان بدیع خود را در ساختاری استاندارد و امتحان پس داده تعریف کند. «استرالیا» که ظاهری غلط انداز اما باطنی توخالی دارد آگاهانه بر عناصر آشنا و دست مالی شده فیلمی همچون «بر باد رفته» مانور میدهد و تلاش میکند با استمداد از چاشنی طنز، جلوههای ویژه، احاساسات گرایی از مد افتاده و شخصیتهای کلیشهای سفید و سیاه به هدف اصلی خود جامعه عمل بپوشاند که چیزی نیست جز به رخ کشیدن جاذبههای بصری استرالیا و جذب توریسم به این کشور پرمنظره. دیوید تامسون در یادداشتهایی که در ادامه می خوانید از دو زاویه به فیلم میپردازد: یکی نگرش تجمل گرای لورمن که وی را از اصل موضوع غافل و دلبسته فرعیات میکند و دیگری ناکامی نیکول کیدمن در فیلمهای اخیرش از جمله «استرالیا» که علاوه بر کم فروغ کردن ستاره خودش در عالم بازیگری فروش و کیفیت فیلمها را هم متأثر کرده است.
تامسون در متنش به آگهی تبلیغاتی ادکلن شنل اشاره می کند که به کارگردانی لورمن و با بازی کیدمن ساخته شده. در اینجا می توانید تماشایش کنید.
دانلود متن کامل (PDF)
ادامه مطلب
جمعه هفتم فروردین 1388
پیش از جنگ با اسکیموها

حتماً میدانید که تطبیق متن اصلی و متن ترجمه شده یکی از بهترین راهها برای یاد گرفتن ترجمه است و شخصاً معتقدم نتیجهای که از این تطبیق گیر آدم میآید در هیچ کتاب و جزوهای پیدا نمیشود. در واقع متن آموزشی برای یاد گرفتن ترجمه خواندن ترجمههای خوب از مترجمهای کاربلد است تا نتیجه دانش و سواد آنها را در متن پیدا کنی. برای خودم بارها پیش آمده که موقع خواندن داستان یا مقالهای ترجمه شده به عباراتی برخوردهام که خیلی دوست داشتهام از اصلشان مطلع شوم و بفهمم مترجم عبارت فارسی پیش رویم را برای چه ترکیب یا واژه انگلیسی انتخاب کرده است. به همین دلیل بارها پیش آمده که موقع خواندن کتاب یا مقالهای به سراغ اصلش هم بروم و ضعفها و قوتهای مترجم را محاسبه کنم. اخیراً بعد از حدود 5 سال دوباره به سراغ مجموعه داستان «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» رفتم و موقع مرور داستانهایش باز هم کنجکاوی به سراغم آمد تا ببینم احمد گلشیری چطور از پس متن سلینجر برآمده است.
فارغ از ارزشگذاری شخصاً ترجمه گلشیری را قابل استناد میدانم و به نظرم قابلیت بحث و نظر دارد و میتواند به عنوان متن آموزشی هم استفاده شود. برای آنهایی که مانند من گهگاه وسوسه تطبیق به جانشان میافتد نمونههایی از واژهها یا جملات متن اصلی و ترجمه شده داستان «پیش از جنگ با اسکیموها» را انتخاب کردهام از نسخه نشر ققنوس 1380 که در ادامه میآید. بخش اعظم داستان دیالوگهای یک دختر تقریباً افادهای و با پسر جوانی است که چندان مؤدبانه صحبت نمیکند و مشخص است که گلشیری برای درآوردن لحن دیالوگها تغییراتی جزئی در متن اصلی ایجاد کرده که در اغلب موارد به نتیجه قابل قبولی منتهی شده است.
برای دانلود و مشاهده فایل پی دی اف متن به اینجا و برای مشاهده در وبلاگ به ادامه مطلب بروید.

اشتراک در فید RSS وبلاگ
ادامه مطلب
پنجشنبه ششم فروردین 1388
هزارتوی سبز
دلتنگ سبزی جنگلم
دلتنگ هوای تازهای
که بوی اکسیژن بدهد
نه بوی اگزوز ماشینهای سفید و سیاه را.
یکشنبه دوم فروردین 1388
جاه طلبی، خیانت و چند داستان دیگر
نگاهی به «راکنرولا» جدیدترین فیلم گای ریچی (که به نظرم فیلم بدی است)

جاناتان رامنی در تقسیم بندی جالبی سینمای امروز انگلستان را به دو بخش فیلمهای پرزرق و برق اشرافی و فیلمهای خشن گنگستری تفکیک میکند که در هر بخش تا کنون فیلمهای شاخصی روانه پرده سینماها شده است. وی اضافه میکند در فیلمهای پر زرق و برق و اغلب تاریخی مانند «غرور و تعصب» عموماً به داستانهایی درباره زنان پرداخته میشود اما در بخش دوم مردان در کانون توجه قرار میگیرند و داستانهایی با محوریت آنها انتخاب و تعریف میشوند. گای ریچی بیتردید یکی از نمایندگان بلامنازع فیلمهای بخش دوم در سینمای این سالهای انگلستان محسوب میشود که گرچه در فیلمهای اخیرش با موفقیت چندانی روبرو نشده است اما به لطف فیلمهایی ماندگاری مانند «ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده» و البته «قاپ زنی» نام خود را در صدر فهرست مهمترین فیلمسازان هم وطنش حفظ کرده است. وی بعد از توفیق چشم گیر «قاپ زنی» در میان منتقدان و عامه تماشاگران، گرفتار روندی نزولی در کارنامه خود شد و با فیلمهایی همچون «گم گشته» و حتی «ششلول» مشتاقان خود را سرخورده و مایوس کرد. «راکنرولا» تازه ترین فیلم وی نوعی بازگشت به سبک آشنای وی در فیلمهای اولیهاش است که تاکنون واکنشهای کاملاً متضادی برانگیخته است. گروهی از رجوع ریچی به مؤلفههای آشنا و ملموس گذشته استقبال کردهاند و گروهی دیگر رویکرد وی در «راکنرولا» را به نوعی پسرفت تعبیر کردهاند که نتیجه مستقیم ناکامیهای ریچی در فیلمهای اخیرش است.
دانلود متن کامل (PDF)
روزنامه فرهنگ آشتی
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
... و خدا شک را آفرید
مروری بر کارنامه هنری جان پاتریک شانلی و فیلم «شک» (که به نظرم فیلم خوبی است)

فیلمنامه «شک» سرشار از جزئیات دقیق و موشکافانهای است که چنان در ساختار اثر تنیده شدهاند که بعضاً برای شناخت آنها به اطلاعات فرامتنی نیاز است. اما بارزترین ویژگی فیلم که ضامن موفقیت فراگیرش شده است چیزی نیست جز شک، ابهام و عدم قطعیتی که در سرتاسر فیلم موج میزند و با استادی تمام از شخصیتها به مخاطب منتقل میشود و در پایان هم بدون نتیجه گیری معمول و دم دستی قضاوت را به مخاطب میگذارد (البته اگر امکان قضاوت وجود داشته باشد). پدر فلین مظنون به رابطهای مشکوک با دانلد میلر است و همان قدر که شواهدی بر وجود این رابطه وجود دارد از سوی دیگر احتمال صحت ادعای پدر فلین هم وجود دارد و ممکن است رابطه وی و دانلد صرفاً از مرواده مرید و مرادی تجاوز نکرده باشد. اما چه کسی میتواند با اطمینان حکم به گناهکاری و یا بیگناهی وی دهد؟ مخاطب میتواند خود را به جای خواهر جیمز معصوم و پاکدامن بگذارد و در نهایت سادگی و صداقت و البته خوشبینی فکر بد به ذهنش راه ندهد. اما خواهر آلویشس هم دلایل موجهی مبنی بر گناهکاری پدر فلین دارد که نمیتوان به راحتی آنها را نادیده گرفت. خصوصاً اینکه مادر دالند در گفت و گوی خود با خواهر آلویشس اعتراف میکند که پسرش گذشته مشکوکی داشته است و بیهیچ غافلگیری و یا تعجبی در مقام پاسخ به خواهر آلویشس برمیآید. خود پدر فلین هم در چند جای فیلم با ادای الفاظی که چندان در میان کشیشان مرسوم نیست، توجه ویژه به ناخنها و انگشتانی که امکان تعبیر جنسی از آنها وجود دارد و یا صمیمیت نامتعارف با پسران تحت سرپرستياش شائبه گناهکار بودن خود را تقویت میکند. اما شانلی با هنرمندی تمام در تمام طول فیلم سعی میکند دو کفه ترازو را مساوی نگه دارد و با حفظ ابهام در اصل ماجرا از صدور حکم صریح طفره برود تا بر آن جمله مشهور برتراند راسل صحه بگذارد که: «فقط دیوانهها و احمقها با قطعیت سخن میگویند؛ خردمندان در همه حال با شک دست و پنجه نرم میکنند».
روزنامه فرهنگ آشتی
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
کبوترانی با بغض نشکسته

چند نکته درباره نمایش «کوکوی کبوتران حرم» به نویسندگی و کارگردانی علیرضا نادری که سه شنبه شب تماشا کردم.
- ایده فرمال تماشای نمایش از پشت شیشهای که حد فاصل تماشاگران و بازیگران شدهاند بدیع و خلاقانه است. گرچه به دلیل نامتعارف بودنش در ابتدا کمی توی ذوق میزند اما شخصاً استفاده از آن را ناشی از جساتی شایسته تحسین میدانم. همینطور استفاده از هدفون برای شنیدن صدای صحنه که گرچه به دلیل زمان دو ساعته نمایش کمی گوش را آزار میدهد اما طراحی صوتی منحصر به فردی را برای نمایش ایجاد میکند.
- «کوکوی کبوتران حرم» به دلیل همین تمهیدات فرمی به یک تجربه تئاتری سینمایی تبدیل شده. تفکیک صدای صحنه در گوشی چپ و راست هدفون و کلاً تماشا از از پشت شیشهای که در حکم پرده سالنهای نمایش فیلم است حس سالن سینما را در تماشاگر بیدار میکند. همینطور نوع صحنه پردازی، دکور و استفاده از عمق میدان و نورپردازی حساب شده که یادآور نماهای متنوع سینمایی از لانگ شات تا کلوزآپ است.
- اکثر بازیگران حضور تحسین برانگیزی دارند. خصوصاً نسیم ادبی، بهناز جعفری، افسانه ماهیان، پونه عبدالکریم زاده، ژاله صامتی، شبنم مقدمی و شهره سلطانی. حتی اگر از متن خوشتان نیامد با بازی بازیگران حسابی سر ذوق میآیید.
- اصلیترین مشکل نمایش را متنش میدانم. علیرضا نادری دیالوگ نویس خوبی است، ریتم و لحن نمایش را خوب میشناسد و به درستی و با هوشمندی در حس و حال صحنهها توازن ایجاد میکند و برخی شوخیها و ایدههایش واقعاً خنده دار هستند. اما کلیت داستانی متن انسجام ندارد، اکثر شخصیت پردازیها به سرانجام نمیرسند و بعضی خرده ماجراها کارکردی جز شلوغی و سردرگمی روایت ندارند و رویکرد کلی را در سایه قرار میدهند.
- با اینحال شخصاً «کوکوی کبوتران حرم» را یکی از بهترین و نوگراترین اجراهای سال 87 میدانم. البته از بین آنها که تماشا کردهام.
- در کاتالوگ نمایش آمده: «ما پسران این سرزمین چون نسیم آمدیم و چون باد میرویم ... اما دختران این سرزمین آمدند، رنج بردند، گریستند و مردند!
- 23 اسفند آخرین شب اجرا است.
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
شب را به خاطر بسپار
تحليلي بر مراسم اسکار و اصليترين برندهاش «میلیونر زاغه نشین» از نگاه دیوید تامسون

آکادمی به لطف متفاوت بودن، شب باشکوهی را از سر گذراند و افراد زیادی به خاطر آن شایسته تبریک هستند. شکل فشرده اعلام نامزدهای بهترین ترانه برای خودش نعمتی بود. هیو جکمن هم با استفاده از شیوهای محافظهکارانه و اعتماد به نفسی خونسردانه با مهارت از پس نقش میزبانی برآمد.
مهمتر از همه اینکه ایده معرفی نامزدهای چهارگانه بازیگری به دست پنج برنده دوره قبلی کاملاً هوشمندانه بود؛ چرا که کلاس و مشارکت جمعی را به یک رقابت نخ نما شده اضافه کرد و در نتیجه با هر نامزدی با احترام و محبت رفتار شد. در چنین شب بزرگی که جوایز متعددی اهدا میشود ممکن است برخی موضوعات به ظاهر کم اهمیت مانند بخش یادبود در سایه بخشهای خوشایندتر قرار بگیرند. امسال فهرست مرحومین پربار اما ناراحتکننده بود و میشد در خلال مراسم چیزهای بیشتری از سید چاریس، پل نیومن، آنتونی مینگلا، سیدنی پولاک و ... ببینیم.
از همان سر شب که مراسم شروع شد کاملاً معلوم بود «میلیونر زاغهنشین» قرار است جوایز را درو کند که همینطور هم شد و یکبار دیگر بریتانیا به مدد حادثهای نوظهور و جسورانه جوایز اسکار را از آن خود کرد و تولیدات آمریکاییِ جریان اصلی سینما ناکام ماندند. وقتی دار و دسته «میلیونر زاغهنشین» (اروپاییها و هندیها، بزرگسالان و کودکان) برای گرفتن جایزه بهترین فیلم سن را قُرُق کردند یک نقطه عطف تاریخی شکل گرفت که مستقیماً بازتابی از جایگاه تنزل یافته آمریکا در سطح جهان بود.
دیوید تامسون یکی از منتقدان سرشناسی بود که پیش از مراسم اسکار جوایز را متعلق به «میلیونر زاغهنشین» میدانست. وی در یکی از یادداشتهای خود 10 دلیلی که به نظرش فیلم دنی بویل را شایسته دریافت جایزه بهترین فیلم میکند کنار هم فهرست کرد تا موفقیت یک پروژه غیرآمریکایی در اسکار آمریکایی را پیش بینی کند. تامسون که خاستگاهی بریتانیایی دارد و در لندن متولد شده است موفقیت هموطنش دنی بویل را یکی از اتفاقات بزرگ مراسم اسکار میدانست که بالاخره رنگ واقعیت به خود گرفت. تامسون در دلایل پیش رو به جوانب کمتر شناخته شده «میلیونر زاغهنشین» هم میپردازد:
1-«میلیونر زاغهنشین» آنقدر خوب است که مستحق دریافت جایزه باشد و در رقابت نه چندان شدید این دوره حرف اول را میزند.
2-«میلیونر زاغهنشین» مانند قهرمان خود فیلم یک برنده غیر منتظره است؛ یک کاندید بیگانه که بدون حضور هیچ ستاره بازیگری از ناکجاآباد سر بر آورده است.
+
میلیونر زاغه نشین از نگاه دیگر منتقدان
روزنامه فرهنگ آشتی
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
مرگ آگاهی در سایه تقدیرگرایی

مقاله نیتنلی در مجله «فیلم کامنت»درباره فیلم «میلک»
هاروی برنالد میلک اولین مردی در آمریکا بود که با وجود گرایشات نامتعارف جنسیاش به مقامی رسمی دست یافت و البته در تاریخ 27 نوامبر 1978 به قتل رسید. وی همیشه میدانست پیش از آنکه وقتش برسد مرگ را تجربه میکند. زندگینامه نویس میلک رندی شیلتز به شواهدی دست یافته است که نشان میدهد تقدیر گرایی وی به اوائل دوران زندگیاش و زمانی بازمیگردد که از روی محافظه کاری و بیآنکه گرایشاتش را علنی کند در وال استریت کار میکرد.
میلک تقریباً یکسال قبل از اینکه به قتل برسد و در زمانی که عضو منتخب هیئت قانون گذاری سان فرانسیسکو بود در آشپزخانه آپارتمانش در کاسترو استریت نطقی سیاسی و انتخاباتی ضبط کرد که «تنها در صورت مرگ وی بر اثر ترور قابلیت انتشار مییافت. نوارهای که میلک ضبط کرده بود تا حد زیادی متأثر از پیامدهای پیش روی وی به خشم و نومیدی بعد از قتلش دامن زدند. در شورشها و تجمعات چندبارهای که بعد از به قدرت رسیدن شهردار کاسترو استریت از سوی کسانی که طرفدار شهردار بودند به راه افتاد ترسی از بیعدالتی وجود نداشت. در واقع شورشیان قدرت خود را در خیابانهای سان فرانسیسکو رها کردند. البته میلک درخواست کرد خشم عمومی به سمتی برود که در نهایت «با سرعت فزایندهای که تصورش هم برایتان مشکل است فاتحه تبعیض جنسیتی خوانده شود».
روزنامه فرهنگ آشتی
یکشنبه چهارم اسفند 1387
اسطوره شناس احساساتی
مهم ترین و شاید بهترین مطلبی که برای ویژه نامه های جشنواره فجر ترجمه کردم مقاله ای بود به قلم دیوید تامسون درباره جان فورد. یکی از همون نوشته های شجاعانه، جسورانه و در عین حال عالمانه تامسون که قبلا تو کتاب «اسطوره جان فورد» ترجمه شده بود که با حفظ احترام مترجم به نظرم خواسته یا ناخواسته چند تا ایراد کوچک و چند جمله حذفی داشت.
اصل مقاله تامسون تو کتاب خواندنی «فرهنگ زندگی نامه ای فیلم» چاپ شده بود که پویان عسگری زحمت کشید از کامبیز کاهه گرفت و کپی شو برام فرستاد. هر چند تو شلوغی روزهای قبل جشنواره و با سرعت ترجمه کردم اما نتیجه کار راضی کننده است. تامسون از بهترین جای ممکن شروع می کنه:
«فورد صرفاً به دلیل کارنامه پربارش به کارگردانی بزرگ تبدیل شده است. اگر حمل بر خودشیفتگی نشود باید اقرار کنم تاکنون مرعوب اسطوره شناسی مستانه، خودپسندانه و احساسات گرای فیلمهای فورد بودهام. هیچکس وسترن را به عنوان یک فرم اینقدر بیاعتبار نکرده است. فارغ از «جویندگان» دیگر وسترنهای فورد را فیلمهایی متکی بر تصویر و به شکل ملال آوری پرحاشیه میدانم که بر اساس تلقی سواره نظام از تاریخ آمریکا شکل گرفتهاند («جویندگان» فیلمی به غایت تأثیر گذار و عجیب است که سوژه جدی خود را به بازی نمیگیرد و به شکل زیبایی چشم انداز را در راستای مضمون خود به کار میبرد). با تماشای «لیبرتی والانس» و «پاییز قبیله شاین» به نظر میآيد فورد حتی به دلیل هجو (شهرِ) تامبستون در «کلمنتاین عزیزم» و کنار گذاشتن بیمقدمه سرخ پوستان در فیلمهای سواره نظامیاش تا حدی احساس گناه میکرده است. با این حال جالب است که «پایین قبیله شاین» به قدری آشفته بود که اثری از خط مشی نظامی فورد در آن دیده نمیشد».

پی نوشت: مطلع شدم کامبیز کاهه ترجمه ام را خوانده اند و با واسطه دوستی گفته اند از نطنزی به خاطر ترجمه خوب و انتقال صحیح لحن تامسون تشکر کنید. باعث خوشحالی و دلگرمی است واقعا. اظهار لطف کامبیز کاهه برایم ارزشمند است و از محبت ایشان تشکر میکنم.
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
سندرم بوگارت باکال

بوگارت و باکال بیتردید نامتعارفترین و در حال جریان سازترین زوج سینمایی تاریخ سینما به شمار میروند. شمایلی که آندو چه در بازیگری و چه در زندگی شخصیشان ارائه کردند به قدری متفاوت و ساختار شکن بود که هنوز هم بعد از گذشت چند دهه ازهنرنماییهای آنها بدیع و خاص به نظر میرسد و طرفدارانشان را سر ذوق میآورد. بوگارت نه در ظاهر و نه در بیان هیچ شباهتی به ستاره به معنای متداولش نداشت و حتی تا حدی در نقطه مقابل آن قرار میگرفت. قدکوتاه، صدای تودماغی و صورتی بیظرافت وی در هیچکدام از ستارههای آن دوران از جیمز استورات گرفته تا کری گرانت مشاهده نمیشد. هیچکس فکر نمیکرد بازیگر بدقوارهای که تواناییهای نسبی خود را در نمایشهای صحنهای ارائه کرده بود در سالهای بعد به بهترین گزینه برای نقش اول فیلمهای گنگستری و نوآر تبدیل شود و به قدری شهرت و محبوبیت پیدا کند که در سال 99 از سوی مؤسسه فیلم آمریکا به عنوان بهترین بازیگر مرد تمام دورانها ملقب شود. همینطور لورن باکال که با صدای خش دار و صورتی که هیچ ردی از زنانگی نداشت هرگز در زمره ستارههای خوش چهره و دلربا قرار نمیگرفت و شاید بدون حمایتهای بیدریغ بوگارت هرگز تا این حد نامدار و نام آشنا نمیشد.
با این حال هم بوگارت و هم باکال صاحب تشخص بازیگری بودند و به همین دلیل توانستند در کنار ستارههای پرزرق و برق دوران خود خوش بدرخشند. در دوران کلاسیکی که ستارههای مرد با خوش پوشی و سرزندگی تعریف میشدند بوگارت شمایلی سرخورده، بدبین و بدعنق از خود نشان داد که برعکس رقبایش به ندرت لبخند میزند و چندان کشته مرده زنان و دختران خوش و بر و رو نبود. وی بر عکس عرف بازیگری آن دوران اصلا تلاش نمیکرد به تماشاگر باج بدهد و در مقابل وی را وا میداشت حضوری فعال در مقابل پرده سینما داشته باشد. باکال هم در جهتی متفاوت با ستارههای زن آن دوران در عین بیبهره بودن از زیبایی صورت به هیچ وجه تلاش نمیکرد کنترلی هر چند نامحسوس بر شیوه هنرنماییاش اعمال کند و مانند یک دختر روستایی ساده و بیآلایش با تمام وجود خود را به دوربین میسپرد.
ماهنامه تازه/ شماره هشتم/ بهمن ۸۷
ادامه مطلب
شنبه بیست و ششم بهمن 1387
روزنامه کارگزاران
فیلمی که میخواست سلطان باشد /گزارش گفت و گوی ایمی توبین درباره فیلم «چه»
زمان مرا به بازی گرفته است /گفت و گو با دیوید فینچر کارگردان «مورد کنجکاوی برانگیز بنجامین باتن»
روزنامه فرهنگ آشتی
آرمان شهری که جای خود را به کوئن شهر می دهد/یادداشت جی. هوبرمن درباره فیلم «پس از خواندن بسوزان»

بخشی از مطالبی مربوط به جشنواره فجر که خستگی اش هنوز در تنم مانده است
راهنمای فیلمهای بخش مسابقه بین الملل
احساس تنهایی میکنم /گفت و گو با آندری وایدا
هیچکاک نمیدانست چه میگوید /گفت و گو با مایک لی
ایتالیایی - آمریکایی /فعالیت سینمای کاپولا از زبان خودش

نشریه الکترونیک فیروزه
اندوه ابدی انسان /مروری بر مولفه های فیلم های کلاسیک نوآر/ عکس نوشت ۱۴
مظنونین از یاد رفته /گفت و گو با برایان سینگر و جان اتمن درباره فیلم «ولکری»
اشباح همیشه حاضر /عکس نوشت 15

روزنامه اعتماد
جاسوس عبوسی به نام هری پاتر /بخشی از نظرات منتقدان درباره «ذرهای آرامش»
مسیر تحول /گفت و گوی گاردین با کیت وینسلت درباره فیلم «جاده رولوشنری»
ماهنامه تازه
بخشی از گفت و گوی گاردین با سم مندس کارگردان «جاده رولوشنری»
مندس هرگز یک «نابغه» نبوده است. وی بیشتر به یک شعبده باز کاریزماتیک شبیه است و ظاهراً کیسهای بیانتها پر از حقههای ظریف دارد که اگر به تنهایی استفاده شوند اعصاب آدم را به هم میریزند. مندس برایم از اولین لحظاتی میگوید که پا به دنیای سینمای گذاشت؛ جایی که با بودجهای 15 میلیون دلاری و با وجود ستارههایی شاخص و البته فیلمبرداری کهنه کار کارش مجبور شده قبل از اولین روز فیلمبرداری «زیبایی آمریکایی» به کنراد هال نزدیک شود و بگوید: «میدونم که احمقانه به نظر میآد اما کِی باید بگم "حرکت"؟». هال توضیح داده است و وقتی زمانش رسیده مندس حرکت را به زبان آورده است. اما فوراً مانند یک پسربچه هیجان زده از خود بی خود شده و گفته است: «اه؛ خدای من! همین الان گفتم حرکت. شگفت انگیزه. من در لس آنجلس و کالیفرنیا هستم و واقعاً گفتم حرکت!» وی ادامه میدهد: «غافل از اینکه کل عوامل آنجا ایستادهاند و به من زل زدهاند. به آنها گفتم: چیه؟ خب یادم رفت بگم کات!».
مندس اضافه میکند قبلاً جایی نگفته است که برنده شدن اسکار چقدر باعث شده است احساس تنهاییاش کند: «اسکار یک هدیه بزرگ است. اگر خلاف این را بگویم صداقت را کنار گذاشتهام. با این حال اسکار باعث میشود نتوانید راهی که در آن قرار گرفتهاید را تغییر دهید». مندس توضیح میدهد: «اما خوش شانسی آوردهام که پوست کلفتی دارم و خیلی سرسخت هستم و حاضرم برای اینکه فیلمی ساخته شود خودم را به آب و آتش بزنم. چارهای جز این ندارید! هیچکس سزاوار هیچ چیز نیست مگر اینکه برایش زحمت کشیده باشد».

دوشنبه بیست و سوم دی 1387
می خواستیم جاسوسی بسازیم ولی نشد!
- «پس از خواندن بسوزان» جدیدترین فیلم برادران کوئن بازگشتی است به اصل و اساس سبک فیلمسازی این دو برادر که در دهه 80 آغاز شد، در دهه نود به اوج رسید و در هزاره جدید کمال را تجربه کرد. هجو ساختارهای تثبیت شده اجتماعی با استفاده از محتوا و فرمی پوچ انگارانه و با تکیه بر لحن کمدی ابزورد عناصر کلیدی این سبک است که در «پس از خواندن بسوزان» هم به بهترین شکل ممکن مشاهده میشود.
- انتخاب براد پیت برای نقش چاد واقعا هوشمندانه است. همانقدر که انتخاب کامرون دیاز برای نقش مگی در فیلم «در کفش های او». هماقدر که انتخاب پنه لوپه کروز برای فیلم نقش کنسوئلا در فیلم «مرثیه».
- هر چقدر کلونی در این فیلم توی ذوف ميزند (که باید بزند) سوئینتن فوق العاده است. میمیک بلاهت بارش در همین تصویر بالا سرشار از سواد بازیگری است.
بخش هایی خواندنی از گفت و گو با کارگردانان و بازیگران «پس از خواندن بسوزان» که برای شماره دی ماه مجله «تازه» ترجمه کرده ام:
بیشتر انتظاراتی که از فیلم جدید میرود از «پیرمردان وطن ندارند» نشأت گرفته است. فیلمی قبلیتان به نظر مردم اثری پرمعنا، عمیق و جدی بود اما «پس از خواندن بسوزان» به خصوص در پایان با پیش کشیدن نوعی بیمعنایی درست به خلاف جهت فیلم قبلی میرود. چه قصد و غرضی پشت «پس از خواندن» بسوزان» وجود دارد؟
ایتن: منظورت این است که بعد از تماشای این فیلم از اینکه از فیلمی قبلی خوشت آمده است پشیمان شدهای؟
نه! ابدا! منظورم این نیست. صرفاً فکر میکنم در لحن این فیلم تغییری جدی روی داده است.
ایتن: میدانی! ما فیلممان را با هیچ کدام از دیگر فیلمهایمان مرتبط نمیدانیم. اصلاً چرا باید این کار را بکنیم؟ ما صرفاً به آن چیزی فکر میکنیم که مشغولش هستیم. هر کدام از آثار ما فیلمهای متفاوتی هستند و اتفاقاً این تفاوت را یک ویژگی مثبت برای خودمان میدانم چرا که در واقع این نوعی جاه طلبی است که سبک خود را در هر فیلم تغییر دهید و نخواهید دائماً خود را تکرار کنید. به همین دلیل وقتی درباره معنادار بودن و بیمعنایی هر کدام از فیلمهایمان سئوال میکنی نمیدانم چه جوابی باید بدهم. واقعاً نمیدانم! با این حال شاید شخصیتها در فیلم جدید در زندگیيي روزگار میگذرانند که چندان معنایی برایشان ندارد. اما این شخصیتهایی حتی در چنین وضعیتی هم میتوانند جذاب باشند.
*
هوش یک امر نسبی است. این جمله بر تمامی شخصیتهای فیلمهای شما قابل تطبیق است. فکر میکنید فیلمهایتان به تنهایی میتوانند گلیم خود را آب بیرون بکشند؟ آیا در سینما چنین ایدهای را دنبال میکنید؟
جوئل: فیلمهای ما تنها در یک موقعیت عجیب خلاصه میشوند. وقتی دست به ساخت یک فیلم میزنید که در یک داستان چیزی جذابی پیدا کرده باشید و یا در شخصیتها چیز جذابی پیدا کرده باشید. تنها در این صورت است که داستان و شخصیت میتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. غیر از این جذابیت چیز دیگری برای گفتن ندارید چرا که وقتی چیزی به نظرتان جذاب آمد دیگر به چیزهای دیگر کاری ندارید و برایتان مهم نیست که خبرنگاران چه فکری درباره آن میکنند. اما بعد وقتی در مقابل در مقابل یک دسته خبرنگار مینشینید و آنها از موضع حق به جانب از شما میخواهند درباره چیزی که در فیلمتان مبهم است توضیح بدهید دست و پای خود را گم میکنید و حتی گاهی اوقات خبرنگاران فکر میکنند شما خجالتی و یا مرموز هستید. اما واقعیت این است که چیز دیگری برای گفتن ندارید. شک نکنید که فیلمهای ما پر از حماقت و بلاهت است. من حتی دلیل این حماقتها و بلاهتها را هم نمیدانم. شاید تنها به این دلیل که در بخشی از داستان به درد میخوردهاند اضافه شدهاند. اگر همه واقعاً بدانند چه کار دارند میکنند و اگر همه کاملاً بااستعداد باشند و هر کسی در هر زمینهای در اوج بایستد آن وقت دیگر چه اتفاق جذاب، بامزه و یا غافلگیر کنندهای ممکن است بیفتد؟
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
خاطره نامه

با خودت میگویی توقیف مطبوعات که در این ممکلت چیز جدید و عجیبی نیست. تا دلت بخواهد روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصلنامه و گاهنامه بودهاند که روزی روزگاری برو بیایی برای خودشان داشتهاند و ناگهان در یک چشم به هم زدن به «خاطره»ای برای خوانندگانشان تبدیل شدهاند و آرام آرام در ذهن مخاطبان رنگ باخته اما پا برجا مانده اند.
با خودت میگویی پس چرا با شنیدن توقیف کارگزاران باز هم جا خوردی و به فکر فرو رفتی و دنبال دلیل سردرگمیات گشتی؟
یادت میآید کمی قبل از رسیدن خبر توقیف در دفتر روزنامه بودی و با دوستان گپ میزدی و شاهد بودی که چطور مثل همیشه در وقت محدود باقی مانده برای بستن صفحات تلاش میکردند تا چیزی از قلم نیفتد و کار به نحو احسن انجام شود.
یادت میآید وقتی از میان شلوغی و همهمه تحریریه به سمت در خروج رفتی و ساختمان را ترک کردی همه چیز رو به راه بود و اصلاً فکر نمیکردی دقایقی بعد همه آن شلوغی و همهمه به یک سکوت تلخ تبدیل میشود.
یادت میآید از کارگزاران یکراست به دفتر فرهنگ آشتی رفتی و تازه رسیده بودی و با دوستان گپ میزدی که خانمی صدایش را بلند کرد: «بچهها کارگزاران توقیف شد!».
یادت میآید غافلگیر شدی، خندیدی و ...
یادت میآید در راه برگشت شنیدی همکارانت دفتر کارگزاران را از ترس حمله تهدید کنندگان ترک کردهاند!
با خودت میگویی وقتی مشکل از جای دیگری است دیگر چه فرقی میکند که نقل بخشی از بیانیه دفتر تحکیم وحدت باعث توقیف روزنامه شود یا هر اشتباه مزخرف و احمقانه دیگری.

اشتراک در فید RSS وبلاگ
پنجشنبه پنجم دی 1387
صادق هدایت و «سه قطره خون» به روایت جاناتان رزنبام

اگر اهل سینما و البته نقد و تحلیل فیلم باشد مطمئنا بارها و بارها نام جاناتان رزنبام را شنیدهاید؛ نویسندهای آمریکایی که یکی از برترین و شناخته شدهترین منتقدان و مفسران سینمایی در قید حیات محسوب میشود و علاوه بر شیوایی قلم و قدرت استدلال، تسلطش بر تاریخ سینما هم زبانزد عام و خاص است.
رزنبام علاقه ویژهای هم به سینمای پیشرو ایران دارد و کتابی که با همکاری مهرناز سعید وفا درباره سینمای کیارستمی نوشته است یکی از بهترین منابع مکتوب درباره شناخت سبک این فیلمساز نام آشنا محسوب میشود. رزنبام در حواشی مربوط به فیلم «شیرین» در جشنواره ونیز هم رویکردی معتدلتر اتخاذ کرد و با ادای جملات دوپهلو از اظهار نظر صریح خودداری کرد.
آقای منتقد اتفاقاً ارادتی هم به ادبیات ایران دارد و در جدیدترین اظهار نظر خود در سایت شخصی اش به تعریف و تمجید از «سه قطره خون» هدایت پرداخته است. وی خاطر نشان کرده است با اینکه صادق هدایت به عنوان یکی از نویسندگان بزرگ ایرانی وی را یاد ادگار آلن پو میاندازد اما پس زمینه متفاوت این دو نویسنده کنجکاویاش را برانگیخته است: «پو (1849-1809) دوران کودکیاش را در فقر و نداری سپری کرد و در مقابل هدایت در دل خانوادهای ثروتمند و متمول به رشد و بالندگی رسید. پو گرچه در شهرهای مختلف آمریکا سکنی گزید اما هرگز ایالات متحده را ترک نکرد و در مقابل هدایت علاوه بر ایران مدت قابل توجهی را در بلژیک، فرانسه و هند روزگار گذراند».

رزنبام اضافه میکند قبل از خواندن چاپ اخیر مجموعه داستان «سه قطره خون» تنها داستان بلند «بوف کور» را مطالعه کرده بود. وی «بوف کور» و چندین و چند داستان کوتاه دیگر از هدایت را وحشتانگیزترین و هراسانگیزترین داستانهایی میداند که تا به حال خوانده است. وی همچنین فیلم «بوف کور / 1987» رائول رویز را یکی از دیوانهوارترین فیلمهای کارگردانش می داند که اقتباس درخشانی از رمان هدایت انجام داده است.
رزنبام با نقل قول از مقدمهای که هما کاتوزیان برای «سه قطره خون» نوشته است چهار قسم برای داستانهای هدایت ذکر میکند: قصههای ناسیونالیستی رمانتیک، داستانهای رئالیستی انتقادی، هجویهها و psycho-fiction (اصطلاح ابداعی کاتوزیان). رزنبام «داستانهای وحشتانگیز» هدایت را جزء سایکو فیکشنهای وی میداند. وی «سه قطره خون» را مانند «بوفکور» داستانی با عنوانی ترسناک میخواند که با مضامینی از قبیل توهم جنون، یأس و نوعی ترس تشنجزا از جنسیت همراه شده است.
لینک مطلب رزنبام
داستان سه قطره خون:دانلود PDF / مشاهده HTML
سایت رسمی دفتر هدایت
برخی از آثار جاناتان رزنبام که به فارسی ترجمه شدهاند:
کتاب؛نقدهای جاناتان رزنبام و مرد مرده
مقاله؛ تراژدی آمریکایی و این میل مبهم فیلمسازی

اشتراک در فید RSS وبلاگ
سه شنبه سوم دی 1387
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
نگاهی به فیلم آتش سبز
در دوران صامت سینمای ژاپن فردی به نام «بنشی» وجود داشت که فیلمهای بیدیالوگ آن زمان را تفسیر و تشریح میکرد و مانند یک نقال کارآزموده نمیگذاشت ارتباط تماشاگر با فیلمِ بدون دیالوگ قطع شود. «آتش سبز» برای مخاطب جوانی که فیلم شعار تبلیغاتی خود را با اشاره به آنها بنا کرده است مانند یکی از آن فیلمهای صامت وابسته به بنشی است.
البته منظورم این نیست که مخاطب ایرانی این دوره و زمانه شعور سینمایی کمی دارد بلکه قصدم اشاره به فیلمهایی است که عامدانه اصرار دارند شبیه فیلمهای صامت باشند و کماکان به بنشی محتاج بمانند. در دوران صامت سینما هنوز به عنصر کلام مجهز نشده بود و حضور آنها موجه جلوه میکرد اما چرا امروز که سینما علاوه بر کلام به انبوه ابزارها و شگردهای جدید و پیشرفته مجهز شده و نسلنشیها به انقراض رسیده باز هم اصرار داریم فیلممان را به فیلم صامت شبیه کنیم و در گفتوگوهای گاه و بیگاه مطبوعاتی خود را به عنوان بنشی جا بزنیم؟
مطلب کامل
سه شنبه سوم دی 1387
در ستایش سینما
روزنامه کارگزاران
وظیفه جهانی ما بلیت فروختن است / گفت و گو با باز لورمن کارگردان فیلم «استرالیا»/ پل فیشر
ادای دین به سرزمین مادری / «استرالیا» از نگاه بازیگران
دو قطره اشک / نگاهی به فیلم «استرالیا»/ منولا دارگیس/ نیویورک تایمز
تاریخ یک نمایش مضحک است / گزارش تولید و گفت و گو با عوامل فیلم «فراست/ نیکسون»/ سلوین گلد/ نیویورک تایمز
مسابقه بیقانون / نگاهی به فیلم «فراست / نیکسون»/ کرک هانیکات/ هالیوود ریپورتر
روزنامه فرهنگ آشتی
صدافت افسارگسیخته / گفت و گو با کالین فارل و مارتین مکدونا درباره فیلم «در بروژ»/ شیلا رابرتز
ستایش از قطب مثبت هستی / نگاهی به فیلم «الکی خوش»/ جی. هوبرمن/ ویلیج وویس
روزنامه اعتماد
در ستایش سینمایی (ها) / نگاهی به فیلم «تاریخ (های) سینما» به کارگردانی ژان لوک گدار/ جاناتان رزنبام/ شیکاگو ریدر
نشریه الکترونیک فیروزه
عکس نوشت 13: بعد از تماشا بسوزان!
شنبه بیست و سوم آذر 1387
جیمز باند

راستش را بخواهید هیچوقت از جیمز باندها خوشم نیامده بود. خیلی متظاهر بودند و کودکانه و البته سطحی. روزهای گذشته به بهانه چند تألیف و ترجمه نشستم هفت هشت تا از جیمز باندهای قدیمی را دوباره تماشا کردم. اینبار با حوصله و اندکی دقت. غیر از لازنبی از بقیه حداقل یکی دیدم و بیشتر از راجر مور خوشم آمد. کنجکاو شدم سری به رمانهای یان فلمینگ بزنم و کیفیت آنها را با فیلمها بسنجم. اتفاقاً جیمز باند مد نظر یان فلمینگ وجوه طنازانه منحصر به فردی دارد که بیشتر با شخصیت راجر مور همخوان است. کانری هم بد نیست اما شخصاً بازیاش در نقش جیمز باند را نمیپسندم. تیموتی دالتن به کنار اما برازنان هم به نظرم زیادی جدی و عبوس بود. البته این دنیل کریگ با ظاهر خشک و عصبیاش کلاً پدیده جیمز را متحول کرده است که هوشمندی تهیه کنندگان را نشان میدهد. چرا که در زمانه فعلی مردم به قهرمانهایی نیاز دارند که هر چه بیشتر زمینی و آسیب پذیر باشند. قهرمانی که نمونه تام و تمامش در «تسکین ناچیز» به چشم میخورد.
جیمز باندها فیلم های یک بار مصرف و خوش آب و رنگی هستند که متاسفانه زیادی به مخاطب باج می دهند. چند سال پیش باربارا بروکولی تهیه کننده فیلم به تونی اسکات پیشنهاد داد یکی از فیلم ها را کارگردانی کند. اسکات هم گفت به شرطی قبول می کند که فیلمنامه اش را تارانتینو بنویسند. احتمالا اسکات با چنین جوابی می خواسته بروکولی را دست به سر کند اما فکر کنید اگر این اتفاق می افتاد و توان اکشن سازی اسکات در کنار هوشمندی خلاقانه تارانتینو قرار می گرفت چه فیلم به دردبخوری تولید می شد.

توضیح در مورد نام فیلم جدید:
اولا تعجب می کنم چرا دوستان Solace را به آرامش ترجمه کردهاند. بهترین معادل برای آرامش Comfort است و Solace معنایی جز تسکین و همدردی و تسلی ندارد.
ثانیاً Quantum Of Solace یک اصطلاح است که یان فلمینگ در داستان کوتاهی به همین نام در دهان یکی از شخصیتهای فیلم گذاشته است. در داستان صریحاً ذکر میشود که منظور از Quantum of Solace نوعی وضعیت همدردی و تسلی بخش است که در ارتباط میان دو شخص نقش اساسی دارد. اگر این وضعیت از بین برود عشق میان افراد هم میمیرد و دیگر قابل بازسازی نیست. در واقع منظور فلمینگ نوعی تسکین و تسلی و همدردی حداقلی است که در هر ارتباطی باید وجود داشته باشد و نبود آن ماهیت ارتباط زیر سئوال میرود.
حالا این اصطلاح را چی ترجمه کنیم بهتر است؟ «ذرهای آرامش»، «آرامش ناچیز» یا آرامش اندک»؟ علاوه بر اینکه آرامش اساساً ترجمه غلطی برای Solace است هیچکدام از موارد مذکور از بار اصطلاحی برخوردار نیستند. بحث کمی سلیقهای میِشود اما شخصاً گمان میکنم «تسکین ناچیز» یا «تسکین اندک» هم در فارسی از بار اصطلاحی برخوردارند هم از لحاظ معنایی به آنچه مد نظر فلمینگ بوده است نزدیکتراند. با این حال شاید معادلهای بهتری وجود داشته باشد که به ذهن من نرسیده باشند.
مقالات و یادداشتهای زیر هم حاصل مشغولیتهای ذهنی و قلمی چند روز اخیر من درباره جیمز باند و فیلمهایش هستند.
اسطوره مدرنی که به قهرمانی مفلوک بدل شد/ نگاهی به سیر تکاملی پدیده جیمز باند/ نشریه الکترونیکی فیروزه
جاسوسی که همه دوستش دارند /تجدید خاطره با مجموعه فیلمهای جیمز باند (بخش اول)/ روزنامه فرهنگ آشتی
ذره ای همدردی با آقای باند / تجدید خاطره با مجموعه فیلم های جیمز باند (بخش دوم)/ روزنامه فرهنگ آشتی
جیمز باند علیه جرج بوش ؛چگونه مایکل مور جای راجر مور را گرفت/ نگاهی به رویکردهای سیاسی «تسکین ناچیز»/ روزنامه کارگزاران
یکشنبه دهم آذر 1387
نادر در بند!
یکشنبه سوم آذر 1387
جیببر خیابان تاریخ

«بانی فیلم» قرار بود یک روزنامه سینمایی جذاب و خواندنی باشد اما چیز دندان گیری از کار درنیامد. یا حداقل شخصا رغبت نمیکنم برایش پول خرج کنم.
حالا فکر میکنید این روزنامه فرهنگ (آشتی) که با شعار «شما با فرهنگ هستید» از شنبه کارش را شروع کرده موفق بشود. امیدوارم که بشود.
ایده
روزنامهای هشت صفحهای صرفا درباره مسائل مرتبط با فرهنگ و هنر در کنار همه
روزنامههایی که سر تا پایشان سیاسی است و صفحات فرهنگیشان برای خالی نبودن عریضه
است میتواند مایه خوشحالی باشد. امیدوارم »فرهنگ» با سردبیر و کادر جدیدش چیزی فراتر از
«روزنامه» بشود و به دام سطحی نگری نیفتد.
برای شماره دوم روزنامه مطلبی درباره
فیلم جدید تارانتینو «لعنتیهای بیآبرو» نوشتهام که بیش از آنکه درباره فیلم جدید
باشد درباره آقای کارگردان و جهان بینی آثارش است.: +
یکشنبه سوم آذر 1387
چه کسی از منتقدان میترسد؟

روزنامه کارگزاران
ناکام مانده در دنیای عجیب و غریب / گفت و گو با کلینت ایستوود و آنجلینا درباره «کودک جایگزین»
مردان علیه زنان/ نگاهی به فیلم «کودک جایگزین»/ کرک هانیکات/ هالیوود ریپورتر
جهان چیزی جز تفسیر ذهنی ما نیست/ گفت و گویی روان شناختی با چارلی کافمن درباره «نیویورک؛ جز به کل»
تبدیل فیلم به موجود زنده/ گزارش تولید فیلم «نیویورک؛ جز به کل»/ جزوه مطبوعاتی جشنواره کن
چه کسی از منتقدان میترسد؟/ نیک جیمز/ سایت اند ساوند
بهترین نقدهای زندگی ما/ یادداشتهایی از حمید دباشی، جاناتان رزنبام، دیوید تامسون و ...
دیگر هرگز نگو هرگز/ گفت و گو با مارک فارستر/ کارگردان فیلم «تسکین ناچیز»/ اسکرین دیلی
گفت و گو با بازیگران فیلم «تسکین ناچیز»
مأمور 007 در فیلم آنتونیونی/ نگاهی به فیلم «تسکین ناچیز»/ ریچارد کورلیس/ تایم
خبر بد این است که داریم سقوط میکنیم /گفت و گو با عوامل تولید فیلم ماداگاسکار: فرار به آفریقا»
نبوغ در مقابل گیشه/ نگاهی به تقابل پیکسار و دریم ورکز در دنیای انیمیشن
نشریه الکترونیکی فیروزه

عکس نوشت 09: کابوسهای دوست داشتنی
عکس نوشت 10: سرخوردگی به سبک سینما
عکس نوشت 11: اصوات مسحور کننده
عکس نوشت 12: کمدینهای سر به هوایی که هرگز سر به راه نشدند







