سه شنبه یازدهم تیر 1387
اشتباه مادرزادی

فقط یک اشتباه مادرزادی وجود دارد، و آن این است که میپنداریم زندگی میکنیم تا خوشبخت باشیم ... تا زمانی که بر این اشتباه مادرزادی پافشاری کنیم ... جهان پر از تناقض به نظرمان میرسد؛ زیرا در هر قدمی در مسائل کوچک و بزرگ، مجبوریم این امر را تجربه کنیم که جهان و زندگی قطعا به منظور حفظ زندگی سرشار از خوشبختی آرایش نیافتهاند ... به همین دلیل سیمای تقریباً همه افراد سالخورده حاکی از احساسی است که ناامیدی خوانده میشود.
«شوپنهاور»
از کتاب تسلی بخشیهای فلسفه/ نوشته آلن دوباتن و ترجمه خوب عرفان ثابتی/ ققنوس
پینوشت:
۱- دوره فللینی راه انداختهام برای خودم. جای همه دوستان خالی. دیشب برای چندمین بار «جاده» را تماشا کردم و ایمان آوردم بعضی فیلمها آنقدر بزرگاند که در گذر تاریخ هرگز کمر خم نمیکنند.
۲- ماچیسمو را هم دیدم و از ساختار سینماییاش خوشم آمد. سانسورهای کلامیاش هم از آن ایدههای جذاب، هوشمندانه و اندکی دستمالی شده بود. حواستان باشد تا 14 تیر بیشتر اجرا ندارد.
سه شنبه یازدهم تیر 1387
تسخیر روح تاریخ
سوپرمن و بتمن علیه اتحاد جماهیر شوروی / گفت و گو با استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس لوکاس
پرواز کردن را بلدم نمیتوانم فرود بیایم / گفت و گو با بازیگران «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین»
این شخصیت باید پیر باشد / فیلمنامه «ایندیانا جونز»از زبان دیوید کوئپ
نوستالژی تأثیرگذار / نگاهی به «ایدیانا جونز»/ ریچارد کورلیس/ تایم
زمانه واقعا عالی / سینمای امروز فرانسه ار زبان یک انگلیسی/ جاناتان رامنی/ سایت اند ساوند
قهرمان یا نائب قهرمان / نگاهی به سینمای امروز فرانسه/ کاتلین ویلتلی/ سایت اند ساوند
باور به نادیدنیها / نگاهی به فیلم «هورتون صدای هو میشود»/ ریچارد کورلیس/ تایم
تسخیر روح تاریخ / زندگی و دوران چنگیز خان به بهانه فیلم مغول/ جف داوسن/ ساندی تایمز
داستان عاشقانه گرگهای آبی / نگاهی به فیلم مغول/ آلیسا سایمون/ ورایتی
باغ وحش شیشهای / نگاهی به فیلم تولپان/ آلسا سایمون/ ورایتی
نوشتن را از موتور سیکلت آموختم / گفت و گو با فرانک کاپلو کارگردان فیلم «مرد آرامی بود»/ نیک داوسن/ فیلم میکر مگزین
روزنامه اعتماد و ویژه نامه رویداد
ای برادر کجایی / نگاهی به فیلم «پیش از آنکه شیطان بفهمد مردهای»/ جی. هوبرمن/ ویلیج وویس
سیاست در سایه سینما / نگاهی به تأثیر سینما بر جنبش می ۶۸/ ای او اسکات/ نیویروک تایمز
کرم ابریشم / نگاهی به فیلم ابریشم/ کوری شوجی
خوشههای خشم / فیلمهای دیوید کراننبرگ از نگاه جی. هوبرمن
بحران میانسالی در هالیوود / نگاهی به ایدیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین/ کاسمو لندزمن/ ساندی تایمز
جیمز باند با مگگافین / حرفهای اسپیلبرگ و لوکاس درباره ایندیانا جونز
از هیچ چیز پشیمان نیستم / نگاهی به فیلم زندگی شیرین/ پیتر براد شا/ گاردین
دوشنبه بیستم خرداد 1387
Gone My Baby Gone

استنلی کوبریک یکی از فیلمسازانی است که همیشه حسرت از دست دادنش را میخورم. دوست داشتم زنده میماند و مثلاً در سال 2008 فیلم جدیدی کارگردانی میکرد. روند کاریاش را اگر دنبال کنید متوجه منظورم میشوید. حساب کنید کارگردانی که اینقدر متنوع و متکثر کار کرده و از فیلمهایی مثل «ادیسه» به «پرتغال کوکی» و «غلاف تمام فلزی» و «چشمان کاملاً بسته» رسیده تو سالهای اخیر چه شاهکاری که نمیتونست خلق کنه. چند روز پیش بدجور دلم برای کوبریک تنگ شد! نشستم سکانسهای مشهور چند تا از فیلمهاشو تک تک نگاه کردم تا یه کم آروم بشم. از «قتل» گرفته تا «چشمان کاملاً بسته». فیلمهای کارگردانهای مرده مثل یادگاریهایی میمونن که با اونها یاد عزیزان از دست رفتهمون رو زنده میکنیم.
پیشنهاد میکنم چند تا از نقل قولهای این نابغه همه فن حریف و البته گزیده کار را با هم مرور کنیم. شاید شما هم در حس من شریک شوید:
- در دوران تحصیل هرگز چیزی یاد نگرفتم و تا 19 سالگی هم کتابی را با لذت نخواندم!
- شاید مسخره به نظر بیاید اما بهترین کاری که فیلمسازان جوان باید بکنند این است که یک دوربین و چند فیلم خام بردارند و هر نوع فیلمی دوست دارند بسازند.
- آزادی فیلمساز مانند آزادی رمان نویسی است که تازه برای خودش کاغذ خریده است.
- هر چیزی که بتوان درباره آن نوشت یا به آن فکر کرد میتواند به فیلم تبدیل شود.
- کشورهای بزرگ همیشه شبیه گنگسترها رفتار میکنند و در عوض کشورهای کوچک ادای فاحشهها را درمیآورند.
- فکر نمیکنم بتوانم به تفسیر شما از یک فیلم خدشهای وارد کنم. در طول این سالها فهمیدهام که بهترین خط مشی این است که بگذارم فیلمها از جانب خودشان صحبت کنند.
- تصور کنید لئوناردو داوینچی پایین تابلوی مونالیزا مینوشت: «این خانم چون رازی از عاشقش مخفی کرده است دارد میخندد». آیا آن وقت هم مونالیزا این قدر محبوب میشد؟ لئوناردو با این کارش دید بینندگانش را به واقعیت محدود میکرد. من هم نمیخواستم برای فیلم 2001: یک ادیسه فضایی چنین اتفاقی بیفتد.
- هیچکدام از فیلمهایم موفقیتهای چشمگیر به دست نیاوردهاند و شهرت و اعتبارم را به تدریج کسب کردهام. شاید چون مردم پشت سر من چیزهای خوبی میگویند خیال کنید فیلمساز موفقی هستم. اما حواستان باشد در مورد هیچکدام از فیلمهایم اتفاق نظر وجود نداشته است و هیچکدامشان هم بلاکباستر پرفروش نشدهاند.
- به اعتقاد من برگمان، دسیکا و فلینی را میتوان تنها فیلمسازان جهان دانست که صرفاً «فرصت طلبهای هنری» نیستند. منظورم این است که آنها کناری نمینشینند تا داستانی خوبی سر راهشان سبز شوند و بعد هم آن را کارگردانی کنند. هر سه آنها صاحب یک نقطه نظر هستند که بارها و بارها و بارها در فیلمهایشان نمود یافته است. فیلمنامههایشان را خودشان مینویسند و فیلمنامههایی که برایشان نوشته میشود آثار اصیلی هستند.
- گاهی اوقات حقیقت بعضی چیزها باید فکر کردن به آنها روشن نمیشود. گاهی اوقات احساس کردم بیشتر از فکر کردن به کار میآید.
پی نوشت:
- هیچکدام از شما به این کتاب دسترسی دارد؟
- این گفت و گوی تصویری را هم اگر ندیده اید ببینید و از زندگی تان بیشتر ببرید!

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
فردوسی
بخشی از عکس های سفر مشهد را اینجا ببینید. این عکس ها یک روز قبل از سالگرد تولد فرودسی برداشته شده اند.
ضمنا اگر مرورگرتان فایر فاکس است و نمی توانید فلیکر را باز کنید به این آدرس سر بزنید.
شنبه چهارم خرداد 1387
سوء هاضمه فرهنگی

«تبرئه شده»: تالار چهارسو را تصور کنید که فقط همان چهار دریف اولش پر شده است و شما به همراه جمعیت نسبتاً متشخصی مشغول تماشای تئاتری به کارگردانی منیژه محامدی هستید. با خودتان فکر میکنید بازیگران تقریبا کارشان را بلداند، کارگردانی روی اصول است، طراحی صحنه و لباس میتوانست بهتر باشد، موسیقی برایتان آشنا است، متن هم بدک نیست. دو همکار عکاس مشغول عکاسی هستند و چون سالن شلوغ نیست در همان ردیف پنجم مستقر شدهاند و کارشان را انجام میدهند. صدای چلیک چلیک دوربینها تمرکزتان را به هم میزند و با خودتان فکر میکنید چه میشد اگر (بله دقیقاً چه میشد اگر!) مسئولین مربوطه یا خود گروه، اجرایی خصوصی برای عکاسان میگذاشتند تا از هر زاویه هر چقدر دلشان میخواهد عکس بگیرند. با خودتان فکر میکنید فکرتان کمی دور از دسترس است اما از طرف دیگر دچار احساس «توهین شدگی» میشوید و کمی اعصابتان خورد میشود. با این حال خدا را شکر میکنید که سالن خلوت است و جماعت تماشاگر کمتر با هم پچ پچ میکنند و اغلب سرشان به کار خودشان گرم است.
در اواسط نمایش متوجه مرد اتوکشیدهای میشوید که در ردیف دوم نشسته است و ظاهراً بدجور خوابش میآید. سرش دائماً بالا و پایین میرود و هر وقت موسیقی حجیم نمایش اوج میگیرد از خواب میپرد. با خودتان فکر میکنید نمایشنامههایی که سعی میکنند حرفهای به شدت جدی خود را رو به تماشاگر و به دور از افت و خیز روایی تعریف کنند دوست ندارید. اما چون از بازی محمد اسکندری و مهوش افشارپناه خوشتان آمده است ترجیح میدهید زیاد به آن فکر نکنید و شام تئاتری خود را در کمال بيخیالی و آرامش صرف کنید. فقط حیف که موسیقیاش گاهی اوقات زیادی تند میشود و آرامشتان را به هم میزند. دلتان برای مرد ردیف دومی میسوزد که احتمالاً به زودی دچار سوء هاضمه فرهنگی خواهد شد. نمایش تمام میشود، دستهایتان را و به آرامی به هم میزنید و از سیاهچال موقتی خود خارج میشوید. هیچ با خودتان فکر کردهاید ورودی تالارهای چهار سو و سایه با آن میلههای فلزی بلند و راهروی تاریک چقدر شبیه سیاهچالهای عهد عتیق است؟

«غلتشنها»: تالار سایه را تصور کنید هنوز نمایش شروع نشده حسابی پر شده است و جای سوزن انداختن نیست. برعکس همیشه دیر رسیدهاید احتمالاً با خوششانسی تمام جایی در ردیفهای انتهایی نصیبتان شده است. آنهایی که دیرتر از شما رسیدهاند پلهها را اشغال کردهاند و گهگاه سر پلهای پایینتر یا بالاتر با مسئول مربوطه چانه میزنند. مسئول مربوطه که سر و وضع و ظاهرش شما را یاد محافظهای احمدی نژاد در سفرهای استانی میاندازد مثل بیشتر مردهای ایرانی که میشناسید خانمهای جوان را بیشتر تحویل میگیرد و حتی با تهدید و ارعاب صندلی خالی برایشان جور میکند. بیچاره پسری که برای برادر و خواهرش جا گرفته بود و با اینکه بلیت داشت مجبور شد صندلیهای کناریاش را به دو تا از همان خانمها خوش پوش بدهد. دلتان برای خواهر و برادر آن پسر میسوزد که چند ثانیه بعد وارد سالن میشوند و در کمال ناباوری مجبور میشوند به پلهها اکتفا کنند. مسئول مربوطه هم که هر لحظه بیشتر شبیه محافظهای آقای رئیس جمهور میشود میگوید اگر راضی نیستند بروید بلیتهایتان را پس بگیرید!
از قبل میدانید که قرار است نمایشی شاد را نمایش کنید که ترکیبی از کمدیا دلارته ایتالیایی و روحوضی ایرانی است. خوشحالید که دیگر مجبورید نیستید شاهد بدخواب شدن تماشاگران باشید. کلاً از نمایش خوشتان میآید. تقریباً یک سوم از شروع اجرا گذشته است که با خودتان میگویید حمید پورآذری قواعد ژانر را بلد بوده است و به خوبی از عهده بازآفرینیشان برآمده است. با خودتان میگویید بازیگران اکثراً حضور دلنشینی دارند و با دیالوگهای بعضاَ خنده آور خود گهگاه لحظات شادی را برایتان خلق میکنند.
میخواهید به متن و طراحی صحنه و لباس و موسیقی و چندین و چند چیز دیگر فکر کنید که احساس میکنید به دلیل شدت گرمای سالن در شرف خفه شدن شدن هستید. ظاهراً شلوغی بیش از حد سالن به ضررتان تمام شده است و مجبورید به تماشای نمایش با اعمال شاقه تن دهید. به اطرافتان نگاه میکنید و میبینید تقریباً یک سوم حضور مشغول باد زدن خود هستند و به دلیل فقر شدید امکانات به کتاب و مجله و بروشور و حتی ته برگ بلیت پناه بردهاند. با خودتان میگویید با اینکه میدانم کارم نظم سالن را به هم میزند و مانع تمرکز اطرافیانم میشود اما ظاهراً چارهای نیست. روزنامهای از کوله پشتیتان بیرون میآورید و مشغول باد زدن خود میشوید. غافل از اینکه اطرافیانی که از شدت گرما کلافه شدهاند با دیدن روزنامه شما با لب و لوچه آویزان نگاهتان میکنند. کمی که میگذرد طاقت یکیِشان طاق میشود با چهرهای به غایت ملتماسه خواهش میکند برگهای از روزنامه را به او قرض دهید. کمی بیشتر که میگذرد کارتان زار میشود و تقریباً تمام برگههای روزنامه را (غیر از یکی البته) به خانم و خانمهای کناریتان قرض میدهید. نمایش از نیمه گذشته است اما آرزو میکنید لحظه پایان هر چه زودتر فرا برسد. خوشبختانه زودتر از آن چیزی که فکر میکردید چراغها خاموش میشوند و در حالی که با شدت تمام اجراکنندگان نمایش را تشویق میکنید و البته برگههای روزنامهتان را جمع میکنید همراه جمعیت انبوه به سمت پلههای سیاهچال هجوم میبرید. بیرون که میرسید گوشهای مینشینید به دور از هیاهوی اطراف کمی اکسیژن وارد ریههای خود میکنید و در حالی که دوست دارید به خودتان تلقین کنید شب خوبی داشتهاید راه خانه را در پیش میگیرید.
(عکس ها از رضا معطریان)


