تبليغاتX
 ThirdMan

جمعه ششم آذر 1388

تشنگی

                  تشنگی

شما را نمی‌دانم اما من یکی خیلی منتظر «تشنگی» پارک چان ووک بودم تا ببینم این استاد باکمالات سینمای کره بعد از فیلم نه چندان دوست داشتنی «من یک سایبورگ هستم» به کدام سمت و سو رفته است و در چه عالمی سیر می‌کند. خب تشنگی فیلم خوب و عزیزی است که سینمادوستان باحوصله را سر حال می‌آورد. یک داستان به ظاهر خون آشامی که اینبار در قالب روایتی عاشقانه و البته اخلاقی حکایت می‌شود. در واقع «تشنگی» یکی دیگر از فیلم‌های غیرمتعارف ژانر وحشت در این چند سال است که مانند «Let the Right One In» سعی می‌کند ظاهری انسانی شده یا به قول منتقدان غربی هیومَنایز شده از خون آشام‌ها ارائه دهد؛ «Twilight» و قسمت دومش «New Moon» که این روزها حسابی گرد و خاک به پا کرده هم تجربه‌های کاملاً هالیوودی همین رویکرد جدید هستند.

پارک چان ووک فیلمساز باکمالاتی است و هر سینمادوستی که «منطقه امنیتی مشترک» یا سه گانه انتقام وی را دیده باشد دربست حرفم را قبول می‌کند. مطمئناً یکی از بهترین انتخاب‌های هیئت داوران جشنواره سال 2009 کن تقدیم جایزه ویژه هیئت داوران به ذهن خلاق پارک چان ووک برای «تشنگی» بوده است.

نوشته شده توسط ThirdMan در 15:43 | موضوع: پارک چان ووک
لینک ثابت   •

سه شنبه سوم آذر 1388

Les chansons d'amour

            Les chansons d'amour

در مورد تصویری که کریستف اونوره از یک «شهر» فرانسوی در این فیلم به نمایش می گذارد می شود یک مقاله بلند بالا نوشت. یک شهر با تمام خیابان‌ها، آدم‌ها، ماشین‌ها و مناظر زشت یا زیبایش.

Les chansons d'amour

نوشته شده توسط ThirdMan در 23:38 | موضوع: کریستف اونوره
لینک ثابت   •

جمعه بیست و نهم آبان 1388

در جستجوی آبرو

       اراذل بی آبرو

تماشای فیلمی از تارانتینو بدون در نظر گرفتن نام خود وی واقعاً کار دشواری است. بگذریم از اینکه اصولاً جدا کردن پدیدآورنده از اثرش کار غیر ممکنی است و اصلاً هم شاید ایده درست و قابل قبولی نباشد. حرفم این است که تارانیتنو بعد از این همه سال به چنان شخصیت فراسینمایی‌یی دست یافته که واقعاً بر فیلم‌هایش تحمیل می‌شود و به سختی می‌توان آثار وی را جدا از نام کارگردان‌شان بررسی کرد.

«ضد مرگ» یک تجربه شخصی بود که هر کارگردانی در موقعیت و منزلت تارانتینو مجاز است به سراغش برود و الزاماً هم قرار نیست حاصل کار به فیلم مهم و قابل اعتنایی تبدیل بشود. با این حال شدت شخصی بودن «ضد مرگ» باعث شد انتظارات از «اراذل بی‌آبرو» بسیار بالا برود و علاوه بر نام خود کارگردان جو سنگین مضاعفی به فیلم بار شود.

در همان تماشای اول هم مشخص است که تارانتینو در فیلم جدیدش ترجیح داده به سراغ مؤلفه‌های آشنای آثارش برود و با تکیه بر آنها فیلمی محبوب و مقبول (حداقل برای دوستداران تارانتینو) کارگردانی کند. البته میزان لذتی که شما به عنوان بیننده از این فیلم می‌برید کاملاً وابسته به تعریفی است که از تارانتینو و مؤلفه‌های فیلم‌هایش در ذهن‌تان تدوین کرده‌اید.

«اراذل بی‌آبرو» هم شخصیت‌های منحصر به فرد دارد، هم ایده‌های جاه طلبانه‌ دارد، هم بازی‌های به یاد ماندنی دارد، هم روایت فصل بندی شده دارد، هم کارگردانی حساب شده دارد، هم خشونت اغراق شده دارد، هم اسلوموشن‌های تماشایی دارد، هم دیالوگ‌های خلاقانه دارد و مهم‌تر از همه  موسیقی‌های انتخابی درخشانی هم دارد اما ...

اما سطح همه این مؤلفه‌‌ها یک یا چند درجه از سطح آنها در «پالپ فیکشن» و «کیل بیل» کمتر و پایین‌تر است. واقعیت این است که مثلاً این فیلم فقط یک شخصیت استثنایی و منحصر به فرد دارد که خیلی خوب پردازش شده است و آن هم کسی نیست جز کلنس هنس (کریستوفر والتز) که نسبت به دیگر شخصیت‌ها حضور بیشتری در فیلم دارد. دیگر شخصیت‌های جذاب فیلم یا حضور کمرنگی دارد یا بین دیگر شخصیت‌ها اصلاً دیده نمی‌‌شوند.

باز هم مثال بزنم؟ شخصاً تارانتینو را استاد انتخاب موسیقی و تلفیق هوشمندانه آن بر روی تصاویر فیلم می‌دانم. «پالپ فیکشن» و «کیل بیل» و حتی «جکی براون» پر است از چنین صحنه‌هایی که بعضی‌هایشان از این نظر واقعاً شاهکار هستند. از رقص اوما تورمن با آهنگ Girl you'll be a woman soon در «پالپ فیکشن» بگیرید تا سکانس مبارزه عروس و اورن ایشی‌یی در «کیل بیل» همراه با آن نوای گیتار فلامنکو. چند ساعت از تماشای «اراذل بی‌آبرو» گذشته و من صحنه‌های معدودی را از این نظر در فیلم به یاد می‌آورم. مهم‌ترین و بهترینش شاید ابتدای فصل پنجم و همانجایی باشد که شوشانا با لباس قرمزش کنار پنجره می‌ایستد و سپس خود را برای اتفاق هیجان انگیز پایان فیلم آماده می‌کند.

ظاهراً چاری نیست جز اینکه به همان تحلیل کلیشه‌ای پناه بروم و بگویم مشکل تارانتینو این است که فیلم‌های درخشانی در ژانر خودش ساخته و الان دیگر نمی‌تواند سطح فیلم‌های سابقش را پشت سر بگذارد و افق‌های جدیدی را تجربه کند. شاید هم بشتر از آنکه سعی کند فیلم خوبی بسازد ترجیح می‌دهد به فیلم‌ها و جریان‌های سینمایی محبوش ادای دین کند. «اراذل بی‌آبرو» فیلم بدی نیست و اتفاقاً برخی ایده‌ها و صحنه‌های ماندگارش به انبوهی فیلم یک بار مصرف شرف دارد اما در رتبه بندی کارانامه تارانتینو بعد از «پالپ فیکشن» و «کیل بیل» قرار می‌گیرد و کیست که نداند همین هم خودش جایگاه بسیار ممتازی است.

ساده‌تر بگویم؟ «اراذل بی‌آبرو» دیوانه بازی کم دارد. دیالوگ درخشان کم دارد. شخصیت‌هایش خوب پردازش نشده‌اند و برخی از آنها باید زودتر وارد داستان می‌‌شده اند و دیرتر به حضورشان خاتمه داده می شده است. با این حال فیلم جدید جناب تارانتینو صحنه‌ها و دقیق‌تر بگویم ایده‌هایی دارد که سرحال‌تان می‌آورند و در حافظه سینمایی‌تان جای ثابتی برای خودشان پیدا می‌کنند.

نوشته شده توسط ThirdMan در 1:0 | موضوع: کوئنتین تارانتینو
لینک ثابت   •

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

پیامبری بدون معجزه

               یک پیامبر

بعضی فیلم‌ها هر چقدر هم آثار خوب، خوش ساخت و البته مهمی باشند باز هم نمی‌توانند در زمره‌ی فیلم‌های محبوب علاقمندان سینما جای بگیرند. یک پیامبر به کارگردانی ژاک اودیار که همین چند روز پیش جایزه‌ی بهترین فیلم جشنواره‌ی فیلم لندن را برنده شد برای من یکی از همین فیلم‌های خوب اما دوست نداشتنی است؛ یکی از همان فیلم‌های خوش ساخت اما پرحرفی که ایده‌های خوبی در فیلمنامه‌اش وجود دارد اما کلیت داستانی‌اش فاقد جذابیت و کشش لازم است. فیلم قرار است با شخصیت محوری‌اش پیش برود و داستان تحول مالک الجبنا (طاهر رحیم) در سال‌های زندان را به تصویر بکشد اما به اندازه کافی به وی نزدیک نمی‌شود و به همین دلیل زمان 155 دقیقه‌ای فیلم برای تماشاگر کمی کسل کننده می‌شود.

یک پیامبر اصلی‌ترین رقیب روبان سفید در جشنواره کن بود و البته توانست جایزه ویژه‌ی هیئت داوران را از آن خودش کند. آنطور که محمد حقیقت در تازه‌ترین شماره‌ی ماهنامه فیلم نوشته اثر جناب اودیار در فرانسه حسابی گرد و خاک به پا کرده و طرفداران بسیاری خصوصاً در میان منتقدان به دست آورده. دلبستگی اودیار به رئالیسم اجتماعی و تلاش برای نمایش بی‌واسطه‌ی واقعیت‌ در جای جای فیلم مشهود است و اتفاقاً یکی از نقاط قوت فیلم به شمار می‌رود. نماهایی که حکم ناظر بی‌طرف ماجراها را دارند، نورپردازی یکنواخت و فیلمبرداری روی دست هم ابزارهایی برای رسیدن به همین هدف بوده‌اند. برخلاف نقدها و یادداشت‌های متعددی که در تحسین بازی طاهر رحیم نوشته شده است شخصاً بازی نیلز آرستروپ در نقش سزار را درخشان‌تر می‌دانم. آرستروپ در نقش پدرخوانده یک گروه خلافکار آرامشی هراس انگیز دارد و بیش از هر چیز یادآور براندو در پدرخوانده است. حضور شبح گونه‌ی رائب در صحنه‌هایی از فیلم هم از ایده‌های جالب و بدیع فیلم است. به نظرم یک پیامبر بین فیلم‌های فرانسوی با مضامین تقریباً مشابه یک قدم عقب‌تر از نفرت میتو کاسوویتز قرار می‌گیرد.

نوشته شده توسط ThirdMan در 16:13 | موضوع: سینمای جهان
لینک ثابت   •